با سلام بدین وسیله از همه ی عزیزانی که خود را دوست ما می دانند و قلب شان برای اعتلای موسیقی و خصوصا رپ اعتراضی می تپد، خواشمندم که از نشر و تکثیر ترانه ای که چهار سال پیش توسط من (با عنوان لوس آنجلسی) به صورت خصوصی و خانگی ضبط و تهیه شده بود و توسط یک نارفیق بدون اجازه ی من منتشر شده بود ،جلوگیری کنند و اگر این ترانه را در هر سایتی و یا در یوتیوب مشاهده کردند کمک به حذف آن بنمایند. بار دیگر تکرار می کنم که این ترانه هیچ ربطی به آنچه که من امروز در پی آنم ندارد . شکی نیست که من همچنان به نقد خود پیرامون مافیای موسیقی ایرانی خارج از کشور معتقدم اما امروز بر این باورم که موسیقی ما و مخاطب اش خود به درستی می تواند راه خود را بیابد و زمان بیش از این ها ارزش دارد که در جهت اینگونه مباحث صرف شود.کسانی که خود را دوست ما می دانند و همچنان به تکثیر این ترانه می پردازند بدانند که جز اینکه بهانه ای برای انکار رپ به دست منجمد-مغزهای وطنی بدهند، لطفی در حق ما نمی کنند.ما هر آنچه گفتنی ست را با زبانی شسته رفته تر و موثرتر در دیگر ترانه ها گفته ایم و لازم نیست که با فحاشی ،خود را در صف شریعتمداری ها و تلویزیون های لوس آنجلسی قرار دهیم.شمشیر کلام ما امروز تنها برای انکار دشمنان حقیقی سرزمین مان ویا نقد کسانی که نگران شان هستیم از نیام بیرون کشیده می شود. این ترانه به عقیده ی خود من کاری شلخته است و چیزی بیش از یک تجربه ی شخصی و خصوصی نبود. زبان فارسی آنقدر قدرتمند می باشد که دیگرگونه می توان در آن دست به هر کاری زد ولی لازم نیست که کلمات را قربانی کرد . با سپاس از شما شاهین نجفی 666
نوامبر 20, 2009
نوامبر 15, 2009
نوامبر 8, 2009
موسیقی اعتراض 2
آنچه که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده است.این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است .اما دقیقا به همین دلیل، در حالی که اعتراض را تاویل میکنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی، تساهل داشته باشیم.شرایط سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی ،فراهم آورده است . پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقبا هنرمند معترض در چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را تنها در معنای “هنر در خدمتِ…” یا “هنر متعهد” و تعابیری اینچنینی می فهمد.پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور ، پیش و پس از انقلاب،مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش “شولوخف” اندازه می گرفتند وچه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند .با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموما دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد .اما امروز شرایط متفاوت است.اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی عموما رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی ،معترض نامیده میشد،امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد ،روبرو گردد.چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز رابا کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید.این سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری “تاریخ مصرف گذشته” بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدربه تبعیض نژادی ،تبعیض جنسی و زن ستیزی،فقر،فحشا و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است.باز هم دم کسانی چون فریدون فروغی گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است.بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است ،توهین به شعور و فهم او بوده است.اگر از همین جوانان راک و رپ به اندازه ی کافی پشتیبانی می شد ،به جرات می توان گفت که موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد.این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم.نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ در ایران می شنویم، با عنوان “زیرزمینی ” منتشر شده اند وبعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند.آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته ، هنردوست و معترض روبرو می شوند ،غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود ،ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است.امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.
1.هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند:موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده ،ترانه سرا و موسیقیدان این طیف ، چشمان باز جامعه هستند،اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است ، تخدیر نمی کنند . آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود،صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد.به این ترتیب دشمنان و دوستان، برای متهم و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند.از این روی هنرمند معترض ،مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر می بیند به چالش می کشد.او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند.با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و هنرمند هستند.فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد.یقینا این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد.در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی ،من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن “شاهرخ مشکین قلم” است.به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.
2.مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی ویا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد مخاطب ایرانی با اثرموسیقیایی عموما اشتراکی نبوده است. یعنی اودر برابر اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده باقی مانده است.وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند ،عملا اثر را می کشد و آنچه در او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح”به یاد ماندنی” تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی نقاد است که می تواند آن را با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم وبه عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند.در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تاکید بر امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از پیشرو بودن مولف نخواهد کاست . اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود . این مصرف زدگی و انفعال در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود.کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند.چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقینا تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد.ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.
3.وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند وبا اعتماد به شعور مردم ، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند:اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم،جامعه فرهنگی مقیم خارج از کشور یقینا توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست.حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی ایران اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.
برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی “خدا” از جان لنون بیاندازیم.این ترانه تقریبا هم سن ترانه ی مشهور” جمعه” در موسیقی ایرانی می باشد .
خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/
من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/
من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا رو باور ندارم/ من یوگا رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…
موسیقی در این کار تنها فضایی برای اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو)در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص کار را پیش میبرند . علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی نمی شود.نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون صدای یک ساز جذب شده است . آکورد های پرقدرت پیانو با پشتیبانی و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است .عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از ابهت کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون ( و همسرش یوکو)در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد .او حتی به گروه خودش(بیتلز) هم رحم نمی کند.ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد.او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد:خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند.تفکر این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست .ابزوردیسم آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی ندارد . او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقا چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند.او خود واقعی و لخت “جان” است.شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود.اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلز ها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان و جنگ ویتنام بود به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر آنها حاکم بود .زمانی که جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز جان را ضد مذهب خواندند.جان البته جلاد کلمات نبود و میدانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد .نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر هنرمندان جهان ثبت شده است .کسانی که هیچ گاه از اعتراض به نابرابری ،ستم،فقر ،جنگ و … خسته و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند.
نوامبر 7, 2009
پنجشنبه 21 آبان(12 نوامبر) ساعت ۱۹:۳۰ به وقت اروپا و ۲۲:۰۰ در ایران ،مصاحبه ای با صدای آمریکا(در برنامه ی شباهنگ) با اجرای بهنود مکری خواهم داشت.شما می توانید از طریق فیس بوک ویا ایمیل : shabahang@voanews.com به طور مستقیم سوالاتی را که تا به امروز فرصت پاسخ گویی به آنها نبوده است با بهنود مکری در میان بگذارید
نوامبر 6, 2009
نوامبر 2, 2009
ترانه ی “هم قفس” کاری از گروه رپنات (با همکاری شاهین نجفی)
بارها این سوال را از من پرسیده اند که چرا با رپر های داخل کشور کار مشترک انجام نمی دهم.شاید تا به امروز بنا به آنچه که دورادور شنیده ام طور دیگری برداشت می شد.اما کسانی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من شخصیتا غارنشین هستم و نه از هیاهو و جنجال و باند بازی و گروه و دسته ساختن لذت می برم و نه البته با هر کسی پایه ی کار و رفاقت ام و یقینا هیچ چیز مهم تر از این دو مطلب نیز نیست . رفاقت و کار.ماه 5 میلادی امسال بود که با دوستانی از ایران آشنا شدم و این فقط آشنایی و رفاقت بود.بعد صحبت از یک کار مشترک شد وترانه و آهنگ را شنیدم .آهنگ را که گوش می کردم ترانه ی من هم نوشته شد. درخلاء بود و مرا مستقیم با خود برد در کوچه های خاکی شهرم و نوجوانی و قد کشیدن و جوانی و عصیان و آن هیاهو ها.دقیقا پس از انتخابات بود که کار را تمام کردم.به آنها گفتم شما درونی می نویسید و من دوست اش دارم و آنها می گفتند روانشناسی است و بیراه هم نبود.جایی گفته اند:
دوباره سوز درونم این صدای کهنه صدای عقربه های ساعت که داره حکمه
پتکی که میکوبه رو مخم نداره حسی منو بالا می یاره و میخواد نذاره زنده
من… این اتاق این سکوت تشنه به فریاد من و ناله های جنون بین
بودن و نبودن خیلی وقته انس گرفتیم این صحنه ها تکراری برام جز یه حسی
حس لب گرفتن یه تیغ از روی رگم یا هر شکافی که وا میکنم روی تنم
با هر چیز تیزی که کنارمه دستم میاد خون میپاشه میباره مثل اشکم میاد
کسی را دیس نمی کنند و شاخ و شانه نمی کشند و اما حرف شان را می زنند. عقده ی جنس مونث ندارند و مواد مخدر ترویج نمی کنند ،اما شعار هم نمی دهند.”یه کلام یه تیکه کاغذ”،صلح جهان”،”هم نفس” و”سرقت” نمونه های خوبی از مجموعه کار هایی ست که این گروه تا به امروز منتشر کرده است و با سبک وسیاقی که در پیش گرفته ،راه خود را ازدیگران جدا کرده اند.به همین دلیل نیز اصراری در کمیت و تعداد ندارند و بیشتر متمرکز بر کیفییت وخرج استعداد اند.گروه”رپنات” را باید در فرصتی مناسب تحلیل کرد و حال که عموم قلم بدستان درگیر سیاست و بازی های خاله زنکی روزمره هستند، خوب است که دوستداران موسیقی و مخصوصا رپ کمی تخصصی تر به ماجرا نگاه کنند و فقط شنونده ی صرف نباشند.هدف نهایی من این است : هر مخاطب یعنی یک منتقد.و لازمه اش این است که بخوانیم،بدانیم و تحلیل کنیم.
ترانه ی هم قفس را می توانید از سایت های زیر دانلود کنید:
سایت رپ کن
rapsun
اکتبر 31, 2009
موسیقی اعتراض1
موسیقی ایرانی هیچگاه عاصی نبوده است .در ابتدا باید “عصیان ” را تعریف کرده و با یک پیش فرض مشترک حرکت کنیم.انسان در فضایی چند بعدی زاده می شود که ابعادش، با تمام تفاوت های ماهویی که بر اساس زمان و مکان دارد، ولی از یک جهت نزد انسان مشترک اند و آن وجود نیرویی برای معنی دادن به این “بودن” است. انسان بر اساس ابعاد زمانی و مکانی که در آن رشد می یابد سعی می کند تا خود را در ابتدا بر اساس شناختی نسبی و تدریجی از “خویشتن” و سپس جهان اطراف اش تعریف کند .این شناسایی و تعریف پس از آن به جنگی تمام عیار میان انسان و “بودن” تبدیل می شود و از همین نقطه، او انتخاب میکند. در عمومی ترین حالت، از ادامه دادن به این پرسش دست می کشد و “زیستن” را همان طور که هست می پذیرد ویا این جنگ فرسایشی را به جریانی مازوخیستی و بی بازگشت در خویش تقلیل می دهد وتفاله یا براده های ناشی از آن را به جهان اطراف اش پرت می کند.او – این انسان نوع دوم- یقینا زیر بار حجیم معاصران نوع اول اش لهیده می شود، اما دقیقا همین فشار متداوم است که او را تثبیت میکند .من این نوع از انسان را عاصیانگر می نامم.همین انسان عاصی است که در جهانِ جنینی خویش پرسشگری می کند، ابزار میسازد و ابزار ساخته شده را وسیله ی ساخت ابزاری دیگر میکند و آنقدر در درون مجهز میشود تا رحم را بدرد و میدرد.هنر طبیعی ترین شکل این عصیان است.اما چرا طبیعی ترین ؟فقط جان های آزاد می دانند که هنر زیبا ترین دروغی ست که انسان در آن غنوده است و هر ضمیر روشنی اقرار می کند که اغلب سیاست، مذهب و و ایده های رهایی بخش انسانی چه در جامعه شناسی و چه در اقتصاداند که حقیقتی فضایی را چماقی کرده اند برای رسیدن به بهشتی موعود در زمین یا در آسمان.اما هنر نه طبقه می شناسد ونه قشر .تنها هنر است که می تواند فسیلی ترین مفاهیم را در خود تحلیل دهد و دریایی از عناصر ناهمگون بسازد .ازاین روی هنر، نشخوار کردن زندگی ست و کسانی که مفاهیم را قورت می دهند و نیز در حلق دیگران می تپانند با هنر بیگانه اند .حال به اولین جمله باز می گردیم .آیا موسیقی ایرانی نشخوار کردن هستی را می شناسد ؟
تاریخ موسیقی ما از افسانه هایی که مستشرقان برای مان نوشته اند تا به امروز و آنچه که میبینیم نشان می دهد که ما چانه ای قوی برای به چالش کشیدن هستی نداشته ایم و همین خمودگی و رکود را می توان در اصوات و شکل فیزیکی ساز های ایرانی و آواز و دستگاه های موسیقی ایرانی نیز جست .
تبارشناسی این خمودگی را در حوزه های مختلف باید بازجست .ایرانیان کمتر از صد سال است که با ابتدایی ترین مفاهیم سیاست علمی آشنا شده اند و جالب است که وارد کنندگان همین اطلاعات اولیه در ایران به نوعی منفورترین شخصیت های سیاسی هستند . جز این سراسر تاریخ ما توحشی سیاسی بوده است.این ابلهانه است اگر تصور کنیم که خفقان می تواند استعداد ها را شکوفا کند . البته در هر دوره ای با هر شکلی از حکومت می توان از نباوغی عصیانگر نام برد که شکل سیاسی و اجتماعی زمان خویش را به چالش کشیده باشند . اما با خفقان هیچگاه نمی توان انتظار داشت که مدنیت فلسفه و هنر در جامعه نهادینه شود.در ایران سیاست در همه حال فلسفه و هنر را به بند کشیده است و این دو تنها جایی مجال حضور یافته اند که تایید گر و جیره بگیر بوده باشند و از همین روی فلسفه در ایران شکل منحط آن چیزی ست که از فلسفه یونانیان پس از سقراط آموخته شد، تنها برای تبیین و عقلایی کردن مذهب با خطوطی مشخص از پیشفرض های ثابت دینی .
ما هیچگاه با فلسفه همچون روشی که قرار است جهان را به چالش بگیرد روبرو نبوده ایم و به همین دلیل دشوار می توانیم معنای روشنگری و روشن فکری را نزد ایرانیان تعریف کنیم .روشنگری به تعبیر کانت” خروج از نابالغی ست به تقصیر خویشتن خود” است که این تقصیر ناشی از کمبود فهم نیست، بلکه ریشه در کمبود شهامت دارد.رفتار اجتماعی انسانها مجموعه ای از ترس های بالقوه است که با توجه به شرایط خاص اجتماعی که در آن زندگی می کنند و بر اساس ریشه های تاریخی و فرهنگی شان شکل می گیرد و عمل می کند .کار فلسفه آماده کردن انسان در برابر شرایط غیر قابل پیش بینی است .شرایطی که یک سوی اش متصل به تاریخ در مقام گذشته ای چند وجهی و در حال” شدن” و سوی دیگرش به آینده ای در حال وقوع است .در این میان هنر گستره ای را می سازد تا انسان در مقام یک” شونده” سنگینی این انتقال پی در پی و نا گسستنی را تاب بیاورد .پس در هم آمیختگی هنر و فلسفه آنچنان است که هر دو در مقامی مشترک به عنوان تثبیت کننده و انکار کننده در فراشدی زمانی اما با روشی متفاوت و شکلی دیگرگونه انسان را متوجه ی من خویش، و آن” من” را، دچار کلیتی جهان گستر، و در نهایت او را در مقام شناسنده و جهان اطراف اش را به عنوان چیزی قابل شناسایی تثبیت میکند و در عین حال او را برای خواست آنچه که ندارد و انکار آنچه که به او به عنوان قسمتی از” بودن”اش تحمیل شده است می شوراند .هنری که با فلسفه در هم آمیخته نباشد ناگزیر است که خود در مقام تایید کننده و تثبیت کننده معنای بودن برآید و همین تعابیر هم، مسخ در آن شکل هنجار گریز اش شده و تنها خمودگی و در نهایت شکایتی نفسمرده و در شکل مشخص اش آفریننده ی مرثیه است.
این تنها مختصری از کلیت ارتباط سیاست هنر و فلسفه است. حال می توان تصور کرد که حوزه هایی چون جامعه شناسی، روان شناسی، تاریخ ،مذهب و شرایط جغرافیایی چه تاثیرات شگرفی می توانند در شکل گیری رفتار هنری مولفان یک سرزمین و مخاطبان اش داشته باشند .ایران سرزمینی ست که سراسر تاریخ اش از جنگ ها ی داخلی و خارجی وویرانی و قتل عام ونسل کشی قومی و مذهبی پوشیده شده است .پس نمی توان براحتی از هنر ایرانی و مشخصا موسیقی ایرانی بدون در نظر گرفتن دگردیسی جامعه ایرانی در طول تاریخ سخن گفت.
انسان ها یقینا اولین ساز تاریخ را اختراع نکردند زیرا آن را در بدن خود داشتند و تنها کافی بود که از صاحبان اصلی زمین یعنی حیوانات در بکار بردن آن تقلید کنند .حیوانات به طور طبیعی از حنجره ی خود در دو مورد یعنی برای جذب و تحریک جنسی جنس مخالف ونیز در هنگام نزاع استفاده می کنند .اما ما حیواناتی را میبینیم که در حالت عادی نیز از خود اصواتی را خارج می کنند .گویی از آواز خود لذت می برند و اگر یک قناری در قفس بخواند شاعرانه است بپنداریم که فریاد رهایی خویش را آواز می کند .انسان ها این دو دلیل برای موسیقی(سکس و حماسه)را از حیوانات آموختند و سپس با اختراع مذهب آن را به انحراف کشاندند.تفاوت جوامع مدرن و پسا مدرن با جوامع عقب مانده دقیقا از همین جا نشات می گیرد که آنها با درک معنای “لذت” ، موسیقی را با خواست های طبیعی خود شناختند و تلاش کردند که به مفهوم غریزی هنر نزدیک شوند .ولی جوامعی که درگیر سنت های ملی-مذهبی بودند از موسیقی تنها به عنوان ابزاری جهت ارضای خواست های اختراعی غیرطبیعی وجهت دارخویش استفاده کردند و می کنند.
آثار باستان شناسی شده ی ایرانی حاکی از آن است که موسیقی و نوازندگان و خنیاگران اش حداقل در بخشی از جامعه باستانی ایران حضور داشته اند.اما چگونگی این بودن به دلیل کمبود منابع قابل مطالعه بیشتر به حدسیات نزدیک است .یقینا از موسیقی در جنگ ها و دربار پادشاهان و مراسم مذهبی روحانیان استفاده می شده است اما اینکه آیا موسیقی قسمتی از زندگی روزمره ی مردم بوده است اطلاع چندانی در دست نیست .اشیا باز مانده از دوره ی ساسانیان، زنان و مردان خنیاگر و رقصنده ای را نشان میدهد که عموما در حضور شاه هستند. اسامی تعدادی از این موسیقیدانان به همراه داستان هایی افسانه ای از آنها به جای مانده است که عموما از نوازندگان دربار بوده اند . جالب است که کمتر به حضور این اشخاص در میان مردم اشاره شده است. در صورتی که یقینا موسیقی جدای از شکل حکومتی اش در بین مردم رواج داشته است . آنچه که امروز ما به عنوان موسیقی اقوام مختلف ایرانی می شناسیم به نوعی روایت خواست هنری عامه ی مردم، جدای ازچهارچوب های حکومت های مسلط بر ایران در گذشته است.اگرزمانی در ایران پیش از اسلام احتمال شنیدن آوازی ودیدن رقصی وجود داشت پس از حمله ی اعراب این امکان به شدت محدود شد .آثار این محدودیت ها در کنار اوضاع اسفبار سیاسی و اجتماعی در طول چند قرن چنان در بطن جامعه نفوذ کرد که دیگر بخشی از رفتار فرهنگی ایرانیان شد.ازاین روی ناگزیرا برای شناسایی خواست های هنری و غریضی عوام ،باید ترانه های فولک ایرانی را باز خوانی کرد .با این حال این روستاییان بودند که از رقص و آواز پاسداری کردند. آنجا که آزادانه و بدون پرده پوشی از خواست های جنسی خود و دغدغه های پیرامون آن سخن می گویند .مردم و هنرمندان بی نام و نشان شان، نیاز های اجتماعی و خصوصی انسان را بی تکلف بیان می کردند.از این جهت موسیقی اقوام مختلف در سراسر جهان شباهت هایی شگرف با یکدیگر دارند.با این حال موسیقی فولک روستایی و شهری ایرانی به دلایلی متعدد نتوانست همچون بلوز و یا فلامنکوو بسیاری از شاخه های جغرافیایی موسیقی خود را تثبیت کند و به نتیجه ای پربار برسد.وقتی حجم نگارش دائرالتمعارف موسیقی مقامی ایران توسط “حمیدرضا اردلان” به بیست و پنج جلد برسد، براحتی می توان حدس زد که موسیقی اقوام محلی ایران از چه پتانسیل بالایی برای رشد و نمو برخوردار بوده است. ولی به دلیل عدم توجه حکومت ها ،عدم ترویج میان عموم مردم، عدم تحقیق و بررسی دانشگاهی، دور بودن نوازندگان و موسیقیدانان از شرایط متغییرمحیط و هماهنگی با شرایط روز جامعه ،عدم نوآوری هنری و بسنده کردن به تکرار مکررات و بسیاری دیگر از دلایل فنی پیرامون ساز های محلی، در نهایت در روستا، موضوعی می شود برای مشتاقان باستان شناسی موسیقی و در شهر با چند دیگردیسی سقوطی به موسیقی کلاه مخملی و از این دست می رسد.من در این نوشته ها سعی دارم در جهت تاویل مبحث اعتراض و عصیان به موسیقی ایرانی و مشخصا موسیقی آوازی و ترانه هایش جدای از تقسیم بندی های رایج بپردازم .در این نوشته ها از هنرمندان و گروه های ایرانی پیش و پس از انقلاب 57 بدون توجه به تقدم یا تاخر زمانی و تنها بر اساس نیاز موضوعی صحبت خواهد شد.پر واضح است که در اینگونه مباحث مولف باید در حد توان خویش از سلایق شخصی، در برابرکنکاش و بررسی بی طرفانه چشم پوشی کند .ما تا به امروز نشان داده ایم که به شدت با خودمان تعارف داریم .آنچه را که به ما آموخته اند، بی کم و کاست در مغز خود ضبط کرده ایم و اگر گاهی هوای شوریدن به سرمان زده است ،بیشتر به گله های پشت پرده شبیه بوده است.بخش اول این سری نوشته ها را با چند سوال اساسی به پایان می بریم تا بستری باشد برای ادامه ی بحث.
1.امروز در شرایطی که حکومتی با مشخصه هایی مخصوص به خود و البته مشترک با نظام های غیر دموکراتیک بر ایران حکومت می کند،آیا ضرورتی دارد که ما درباره ی هنر، و اختصاصا موسیقی و ترانه بحث کنیم؟
2.آیا زمان آن رسیده است که ایرانیان، از طبقات و اقشار مختلف به بازنگری در آنچه که از فرهنگ و هنر به آنها به ارث رسیده است بپردازند؟
3.آیا می توان معتقد بود که هنر توانایی تغییر جهان را دارد؟
4.آیا آن کسانی که داعیه ی روشنفکری دارند،می توانند با هنر ساختار شکن که به ملیت ،مذهب وسیاست می تازد کنار بیایند؟
شاهین نجفی
اکتبر 27, 2009
اکتبر 26, 2009
گفت وگو با میثم یوسفی ( ماهنامه ی نسیم هراز)
نسیم هراز جدید با پروندهای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقیپور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.
گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا…
سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیمها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را میخواستیم، همصداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، میتوانیم سرمان را بالا بگیریم و همصدا شویم. داریم امتحان میکنیم. حالا بهخوبی یاد گرفتهایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا میماندیم.
چند سالی شد که انگار دیگر نسلمان همصداهایی خودی دارد. یکیاش همین شاهین نجفیست. یک صدا از همان نسل غمگین کمفریادی که قرار نبود خودش باشد، اما میخواست که باشد! او که دانشجوی جامعهشناسی بود و باز همانهایی که بعد اینهمه سال همچنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد… درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی میشود مثل خیلیهای دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» میخواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگیهایش کمتر شوند…
«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسهش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن مینداختن»… در ادامه میتوانید گفتوگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.
در داخل ايران موسيقي اجتماعي كه بتواند حرفش را بزند داريم؟
هر سبک و نوعی از موسیقی ریشه در خواستها، آرزوها، تفکرات و زبان فردیِ متصل به همان اجتماع را دارد. از این منظر موسیقی و به طور عام هنر بنیانش اجتماع است. اما اگر منظور از موسیقی اجتماعی آنچیزیست که من از آن به عنوان موسیقی معترض یاد میکنم، یقینا وجود دارد. اما شلخته و بیبرنامه است. موسیقی و ترانه معترض هنجارگریز و ساختارشکن است اما به در و دیوار نمیکوبد. از این جهت موسیقی معترض در ایران ضعیف است اما وجود دارد. من فکر میکنم که بیش از اینکه نفس حرف زدن اهمیت داشته باشد، چگونه گفتن مهم است. اما با این حال باید اذعان کرد که موسیقی و ترانهي پیشرو و عاصیِ امروز، دهها قدم از موسیقی و ترانهی معترض و مصطلح دهههای پیشین (مثلا دههی چهل) جلوتر است. او دیگر مرثیه نمیگوید، خود را با تعبیر و استعاره و تمثیل و تلمیح خفه نمیکند و تکنیک در زباناش اتفاق میافتد. زمینی شده است و رویا نمیبافد و روی دو پایش ایستاده است. اما هنوز متشکل نیست. جریان نمیسازد .در حد شخص میماند و به سبک نمیرسد.
صداهاي خارج از ايران تا چه اندازه صداي مردم داخل است؟
صداهای خارج از ایران گاهی تکرار شعارهای سطحی و کلیگوییهای دههی چهلیاند و عموما چیزی در حد آدامس تا بجوی. مغزّی نیستند. چیز زیادی آفریده نمیشود، تنها تولید میشود. شریفترین آثاری که میشنوم از حد همدردی و مرثیه بالاتر نیستند.
كيفيت موسيقي كارهاي رپ داخل ايران را چقدر ميبينيد؟
گاهی آثار قابل توجهی میشنوم. رپ فارسی این توانایی را دارد که زبان رادر بطن اجتماع متحول کند. کاری که اندیشمندان و قلم بهدستانمان کمتر در آن توفیق داشتهاند. قدرت رپ در کلام است و رپ فارسی این قدرت را دارد. اما در بحث کیفیت فنی، به هر حال طبیعیست که هنوزبا معیارهای استاندارد ضبط و مستر در غرب فاصله داریم. این سبک کلا در ایران غریب است و تا همین جا هم به نظر من خوب ادامه داده است.
چه تعريفي ميتوان براي موسيقي اجتماعي-اعتراضي داشت و فرقي با ذات موسيقي بيكلام يا ترانههاي عاشقانه و .. دارد؟
تعریف که نه، اما تاویل من از موسیقی اجتماعی همان موسیقی معترض است. ما گاهی برای فرار از اتهام سیاسی خواندن به عنوان موسیقی اجتماعی پناه میبریم. اما این با آنچه که من از اعتراض، عصیان و طغیان میشناسم متفاوت است. من می گویم «ورتر جوان» گوته هم معترض است. عاشقانه است، اما زیربنای فرهنگی طبقهای خاص، در عصری مشخص را ویران میکند. از همین روی، زیستن و مرگ در آن طبیعیست اما عادی نیست. عادت نمیشود. مسخ را میفهمد. پس میشورد و سوسک وارگی را نمیپذیرد، حتی به قیمت خودویرانگری. اما موسیقی به اصطلاح اجتماعی میتواند در حدودی مشخص از تکرار آنچه که اجتماع به آن عادت کرده است باقی بماند و درجا بزند، حتی اگر طبیعی نباشد. موسیقی سنتی ایران هم اجتماعیست. مردم گوش میکنند و لذت میبرند اما پتاسیلی برای تغییر دادن ندارد. تکرار میکند و تکرار میشود .حتی اگر عاشقانه باشد و حتی اگر رنگ و بویی از سیاست داشته باشد.
شما خودتان ترانه هم مينويسيد. معلوم هست كه رويكردتان به ادبيات هم جديست. سابقهي شعري ما چه حسن ها و چه محدوديت هايي براي موسيقيمان به همراه دارد؟
هر نوعی از تجربه از جهت من سود است. مهم این است که ما امروز با این سابقه و تجربه چه میکنیم. آیا در راه شعر، موسیقی فدا شده است؟ آیا شعرگذشتگان قدرت همراهی با موسیقی مدرن را دارد؟ من شعر دههی هفتاد و پس از آن و «غزل (پست)!مدرن» را میپسندم چون در زبان چاووشگر است. آبشخورش همان سابقهی تاریخی در شعر است، اما برای امروز. اگرترانهسرای امروز ما نیز با شعر از زاویهی زبان و فنوتیک موسیقییایی روبرو شود، مطمئنام که کارهای جالبی میتوان انجام داد.
فكر ميكنيد طرفداران شما بيشترند يا ساسي مانكن. بحث فرد نيست. منظورم اين است كه نگاه سطحي و مصرفي نوجوانان به موسيقي را آسيبشناسي كنيم كه مختص ايران هم نيست. فقط فرق ما این است که در همان نوع مصرفیاش هم ظواهر قضیه را گرفتهایم.
لذت و خوشی آنی قسمتی از وجود انسان طبیعی است. این حس البته عمومی و همهگیر است. دقیقا مانند صرف کردن یک ساعت زمان، برای پختن غذایی که 10 دقیقهای خورده میشود. البته من ترجیح میدهم که یک مجسمهساز دست چندم باشم تا یک آشپز حرفهای. اما آنچه که در ایران به خورد مردم می دهند «فست فووت» است و اگر توهین به شغلی خاص تعبیر نشود، چیزی شبیه دوران نوجوانی خودم، وقتی که «لبو» و «باقلا» میفروختم. ممکن است مشتریاش در دورهای زیاد باشد، اما من به عنوان یک فروشندهی سابق، تضمینی برای سلامت و بهداشتاش ندارم. غرب، همین دورهگردها را جمع میکند و به آنها آموزش میدهد و با آنها تجارت هم میکند و جالب هم است. من هم اگر بخواهم برقصم با «سیستم آوف داون» که نمیشود، «بریتنی اسپرز» گوش میکنم. این بحث به هیچ عنوان اخلاقی نیست، بلکه فنی است.
شما مباحثي در ترانههايتان داريد كه رك وبي پرده است اما فحش و بيادبي هم نيست. باز هم ميبينيم همينها در فرهنگ ايران گاهي به حاشيه رانده ميشود و خانواده ها ترجيح ميدهند فرزندانشان ترانهاي در مورد يك ميهماني بشنوند تا يك ترانهي رك اعتراضي. چه بايد كرد؟
ما نیاز به زمان بیشتری داریم تا زبان پروسهی خود را طی کند. مرز میان فحاشی و رکگویی باریک است. شما از خانوادهها نام میبرید، من میگویم که نصف بیشتر روشنفکران ما هم هنوز با این مسئله مشکل دارند. رسانههای داخل داستان دیگری دارند. اما سانسور زبانی رسانههای خارج از ایران چه؟ تابوهای فرهنگی ما در جانمان ریشه دوانده و ما گمان میکنیم این تومورها عضوی از اعضای بدنمان است. به همین دلیل من فکر میکنم برای بهبود این بیماری باید به آرامی و پله پله پیش رفت. کافیست کمی مسئله را قلقلک بدهی تا خود مخاطب با حدس زدن بقیهی داستان از خنده ریسه برود و در عین حال بگرید.
شما، محسن نامجو، آرش سبحاني و كيوسك، 127 و … صداي نسل امروزيد. اين باروري موسيقي متفاوت در چند سال اخير را حاصل چه چيز ميدانيد؟
در ابتدا باید بگویم که من فقط امید دارم که همصدای نسل خود باشم. اما واقعا نمیتوانم در چند جمله این مطلب را توضیح بدهم. ما نسلی غریب و بیپشتوانه و استاد ندیدهایم. شما میدانید داستان ما، داستان غمانگیز نسلیست محروم از خواستهای ابتدایی انسانی. تنها وقتی با یک جوان اروپایی هم سن خودم حرف میزنم میفهمم که چقدر پیرم. چقدر کم بلدم که رها باشم. چقدر کم لذت بردهام و چقدر مغزم از آشغال و چیزهای بهدرد نخور پر است. دوستان همکار من به خوبی این دردها را میشناسند و تاریخ خویش و همنسلان خویش را با شعر و موسیقی به صورت جهان تف میکنند. همانطور که پیشتر عرض کردم، نسل ما آرمانهایش را در آسمان نمیجوید. او خواستهای خود را میشناسد و میداند که چیز عجیب و غریب و ناممکنی نیست.
اکتبر 16, 2009
با شما
آلبوم ایلوسیون هم منتشر شد و من باید رسما از همه ی عزیزانی که درطی این چند ماه صمیمانه ما را در این کار طاقت فرسا یاری دادند سپاسگذاری کنم.نینا انتصاری ،مهدی سوهانی ،آرتا داوری و… اما به ما خبر داده اند که تعدادی از وب سایت ها اقدام به فروش این آلبوم کرده اند. شما می دانید ، ما با همه ی هزینه ای که برای تولید این آلبوم صرف شد ،هیچگاه نسبت به دسترسی هموطنان داخل ایران ، به آلبوم ایلوسیون اعتراض نکردیم .اما این نهایت بی انصافی ست که ایرانیان خارج از ایران نیزاین کارها را به صورت غیر قانونی به دست بیاورند یا مسئولین وبسایت ها از این طریق کسب درآمد کنند. این کار جز ضربه زدن به کار ما نتیجه ای در پیش ندارد . من نمی فهمم کسی را که برای یک شب دیسکو و شب نشینی و چلوکباب خوردن اش ،صد دلار یا یورو خرج می کند و خودش را دوست ما می داند و حاظر نیست برای کاری که در طول هشت ماه با صرف وقت و پول وخرد شدن اعصاب تولید شده است ،پانزده یورو هزینه کند.پس ما با چه اجازه ای به یک حکومت یا سیستم فکری ایراد می گیریم و خودمان حاظر به رعایت کردن ابتدایی ترین اصول قانونی نیستیم . آن هم کسانی که سالهاست در اروپا و امریکا و کانادا زندگی می کنند و می دانند داستان اینجا چیست . اگر شرکت پامس این هزینه را متقبل نمی شد، من باید هم چنان تک آهنگ منتشر می کردم و کار هایی با کیفیت پایین ضبط و مستر را به گوش تان می رساندم .شما ایرانیان داخل ایران نمی دانید و شاید شنیده باشید که در این ور آب، چه خرج هایی برای متعفن ترین نوع هنر می کنند و پای وطن و هموطن که به میان بیاید رگ گردنشان متورم می شود و بعد در دبی و ایران پول خرج می کنند و هر سال سفرشان به راه است و من دیده ام کسانی را که به ایران می روند و به قول خودشان دختر چهارده ساله زمین می زنند . ما مرزمان را با این قشر مشخص کرده ایم و به همین دلیل هم در همین اروپا هم سانسور هستیم .من میدانم چه راهی را در پیش گرفته ام و من الان می گویم و من می دانم که قدرت مان از کجا آب می خورد . ما به هیچ تلویزیون و رادیو و روزنامه و رسانه ای باج نمی دهیم.ترانه های من همچون بختکی برسرشان چمبره می زند و من تنها در برابر ایرانیان داخل و نه همه ،بلکه تنها در برابر آن قشر ستم دیده ای که از حقوق انسانی واجتماعی و اقتصادی خویش محروم است سر خم می کنم. این نهایت بی شرمی ست که در خارج از ایران باشید و البوم را مجانی گوش کنید و برایم پیام تبریک بفرستید!. باز هم تکرار می کنم فقط و فقط از طریق نشر پامس و یا فروشگاه هایی که ما معرفی می کنیم(همچون نشر فروغ در شهر کلن) می توانید آلبوم را به صورت اورژینال تهیه کنید. از این پس از این وبلاگ فقط جهت اطلاع رسانی استفاده خواهد شد و فقط سوالات ویژه ی خود را درباره ی کنسرت و ترانه ها از طریق ایمیل با ما در میان بگذارید.پیرامون موسیقی کارها میتوانید مستقیما با مهدی سوهانی(مهزو استودیو) در تماس باشید .متاسفانه در حال حاظر قادر به پاسخگویی به این حجم وسیع سوالات نیستم و اینگونه می توانیم وقت بیشتری برای کارهای آینده صرف کنیم و امیدوارم شرایط را درک کنید. ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
shahin.najafi.music@googlemail.com
www.pamas-verlag.de
www.mehzosoundstudio.eu