فوریه 10, 2010
فوریه 9, 2010
فوریه 3, 2010
فوریه 2, 2010
معرفی آنتی کاریزما Antikarisma
می توانید به صفحه آنتی کاریزما مراجعه کنید و از آنجا ببینید
http://www.facebook.com/profile.php?v=feed&id=1463740304#!/pages/Antikarisma_nty-ryzm/189824203904?ref=ts
یا به این وبسایت مراجعه کنید
http://www.rapsaye.com/228-AntiKarisma-Presentation-Video
ژانویه 30, 2010
تا آزادی ایران موی سرم را کوتاه نمی کنم
بگذارید از همین ابتدا و بدون مقدمه چینی از تصمیمی که از سالها پیش در سر داشتم با شما حرف بزنم. اینطور باور می کنم که هنوز در زیرزمینی در قلب شهر زیبا و کوچک ام با دوستانم، نشسته ام و مثل همیشه برای جهان تئوری می بافیم و حرف می زنیم و نقد می کنیم و انگار نه انگار ساعت سه شب است .
و این تصمیم:
من از این ساعت تا زمانی که سرزمینم به آنچه که خواست مردم است- یعنی ایجاد حکوت و دولتی که در آن دین و دین مداران در امور سیاسی دخالت نکنند(سکولاریسم) ورسیدن به آزادی و عدالت در مفهوم خاص و عام اش برای همه ی طبقات،اقشار،فرقه ها،اقلیت های مذهبی و نژادی ، برابری کامل زن و مرد و آزادی حقوق اقلیت های جنسی(دموکراسی)-برسد ،با خود عهد می بندم که دیگر موی سرخود را کوتاه نخواهم کرد.
زمانی که تازه به غربت آمده بودم هم به این ایده فکر می کردم ،اما در آن تردید داشتم . می دانید که اینجا هم آنقدرها دیگر موی بلند و ریش مد نیست و جز گروه های خاص ، موزیسین ها ، روشنفکران و جماعتی از خارجی ها مثل ایرانی ها،ترک ها و عربها ،کولی های اروپای شرقی ،مردم میانه ای با مو و ریش بلند ندارند. البته هنوز می توان آنارشیست های جدید و قدیم را دید که به سنت های ظاهری خود پایبند هستند،اما عموم مردم رغبتی به این شکل و شمایل ندارند.به همین دلیل در فیلم ها ی عامیانه وسریال های روزمره وفرهنگ عمومی ،کسی را که ریش داشته باشد و موی بلند ،به الکلی ها و معتادها تشبیه می کنند.
در همین حالت عادی وقتی در فرودگاه ، ایرانی بودن ات را می فهمند تغییر نگاه و رفتارشان را می توانی ببینی ،حال تصور کنید که با مو و یا ریش بلند وسیمای شرقی چه می شود.
دیگر لازم نیست حوادث روزمره ی شهری در قطار و اتوبوس را تفسیر کنم . وقتی می نشینی و چپ چپ نگاهت می کنند و یا بر می خیزند ،یا زیر چشمی طوری تو را می پایند که انگار بو می دهی و خودت نمی دانی.می گویند ما که به شما دعوت نامه ندادیم که اینجا بیایید ،ناراحتید برگردید به کشورتان.بعد تو سرگیجه می گیری که چه بگویی . بگویی که در سرزمین ات موسیقی جرم است ،شعر جرم است ،کتاب و روزنامه و مجله و نقاشی و مجسمه جرم است.سینما …چه بگویی؟پیرزن آلمانی عکس یک اعدامی را می بیند قلب اش می ایستد ،بعد توضیح بدهی که در کشورت مثل شوکولات آدم را به دار می کشند و وکیل نفر هم بی خبر است . یا فلان وبلاگنویس و شاعر و موزیسین در زندان است و خانواده اش در به در دادگاه و زندان که اصلن جرم فرزندمان چیست ؟با کدام حکم؟حداقل بگویید کجاست؟
نه عزیز . دهه ی هفتاد میلادی نیست و اینجا هم عموم ،مغزشان از کمر و شکم بالاتر نمی رود .فقط تفاوت اش این است که هر چه باشی آنقدر فضا هست که نفس بکشی و وقتی پای قانون در میان بیاید تا حدود زیادی همه با هم برابرند. البته این هم برای خودش داستانی دارد که عاقلان دانند.اما باید اقرار کنم که در طی این چند ماه پس از انتخابات ،نگاه غربی ها به ما تا حدود زیادی تغییر کرده است.صدای نعره های اعتراضی ایرانیان در بسیاری از شهرها ی اروپا وآمریکا به اینها فهماند که ما شبیه حکومت مان نیستیم.ما بمب نمی خواهیم.ما تروریست نیستیم.ما از جنگ بیزاریم -در هر کجای جهان که باشد -اما با حزب الله و حماس و طالبان هیچ اشتراکی نداریم.ما هم در فرهنگمان مشروب خوردن سنتی داریم، حتی پیش از اینکه شما بدانید شراب چه بوده است،ما هم می توانیم برقصیم .ما تاریخ مان پر است از مراسم جشن و سرور و فرهنگ ما فرهنگ عزاداری و مرثیه نیست.
کاری که در پیش دارم یقینن تزیینی نیست و تنها یکی از راه هایی ست که به ذهن ام رسیده است تا به نوعی دیگر اعتراض خود به فضای سیاسی ایران را به امید روزی که سرزمین ام روی آزادی را به خود ببیند،نشان بدهم.می دانیم که سردمداران ج.ا نیز به طور غریزی با موی بلند مخالفند و همین موهای بلند جوانان ما دانه دانه خاری ست در چشم های شب پرست و وجود تاریک شان.
شاهین نجفی
ژانویه 26, 2010
اولین اجرای آنتی کاریزما و شاهین نجفی به زودی در سوئد 4،5، 6 فوریه
سوئد فستیوال بزرگ هیپ هاپ
stockholm
Södra Teatern, Kägelbanan
4 februari kl 19.00
Biljetter Södra Teaterns biljettkassa eller
Göteborg
Musikens Hus
Den 5 februari på kl 20.00
Biljetter: Pusterviksteaterns kassa eller www.pusterviksbiljetter.com
Malmö
Babel
Den 6 februari på kl 20.00
Biljetter online: www.kulturcentralen.nu
چهارم فوریه در استکهلم
5 فوریه در گوتبرگ
6 فوریه در مالمو
ژانویه 17, 2010
استغفار و اعلام موجودیت آنتی کاریزما
اللهم انا نستغفرك من كل ذنب تبنا لك منة ثم عدنا اليه
و انا نستغفرك من كل نعمة انعمت علينا بها فاستعنا بها على معصيتك.
چقدر بیهوده و از سر لجاجت و خود بزرگ بینی و جهل، به پر و پای علمای عظام و متولیان دین و پاسبانان حرمت و اخلاق در اجتماع پیچیدیم و چه لیچارها که بارشان نکردیم و چه پرده های حجب و حیا که ندریدیم و به اعضای ناموسی مردم اشاره نکردیم که البته قبح داشت و مذموم بود.احساسات پاک و عمیق دینی در قلب های مومنین را نادیده انگاشتیم و در لوای طنزی تلخ و حیله گرانه همه چیز را به چیز خود گرفتیم و نمک خدای باری تعالی را بلعیدیم و نمک را بر سر خودش و نمایندگان اش شکستیم.حال عزیزان، اینجانب در راستای جبران ضررهای روحی ومعنوی بسیاری، که شما عزیزان و مخلصین و مومنین از شنیدن آوای شیطانی ومنکراتی حقیر متقبل شده اید و بزرگوارانه زبان در کام مبارک نگه داشتید و سخنی بر ضم و رد ما نگفتید،با تعدادی دیگران از خبیثان عالم موسیقی چند ماهی ست که در پی تشکیل یک گروه موسیقی هستیم.به فضل و قوه ی الهی ترانه ها و آهنگ ها تقریبن همگی نوشته شده اند و آرام آرام در حال ضبط کارها هستیم.ترانه ها و اعم آهنگ های این گروه را بنده خود می نویسم و با صدای رسا و ملکوتی تلاوت می کنم و نوازندگی گیتار را نیز به عهده دارم.”بابک خزایی” دوست گمراه و گناهکار من، تنظیم موسیقی و نوازندگی گیتار،گیتار باس،،تار و پیانوو پروگرامیرن کردن درامز را انجام می دهد.”آرمین مستعد” همکار و دوست دوزخی ام نوازنده ی گیتار باس می باشد و” پژمان افشاری” از منکراتی های باسابقه و از رفقای صمیمی دجال، نوازنده ی درامز می باشد.نام این گروه منحرف را نیز “آنتی کاریزما” نهاده ایم.تلاش کرده ایم تا انشالله عزیزان و مشتاقان اهل بیت عصمت و طهارت این بار از گوشیدن کارها فیض اکمل را ببرند و مارا از دعای خود بی نصیب نفرمایند. اینبار به کسی گیر نمی دهیم ،از پرده مَرده و همجنس گرایی و ترویج ابتذال وموسیقی حرام وآزادی حقوق زنان(شما بخوانید ضعیفگان)ودفاع از حقوق شهروندی و دانشجویی وتوهین به آمران به معروف و ناهیان از منکر خبری نیست.روشنفکری دینی را هم اینجا قبول داریم وبه هیچ عنوان نه خودمان و نه دیگران را رنگ هم نمی کنیم.درخواست شعر سفارشی برای اشخاص،احزاب ،ائمه،عروسی،پاتختی ،گودبای پارتی،سفره نذری ،عید نوروز وختنه سوران پذیرفته می شود.قسم می خوریم که حرف های غیر اخلاقی نزنیم تا شما بتوانید در جمع صمیمی خانواده تخمه بشکنید، لذت ببرید و سرگرم شوید.محمود جان هم قول هایی برای کسب مجوز و نیز اجرای کنسرتی در مصلای تهران را به ما داده اند .
موسیقی را بر مبنای اسلوب سنتی بلوزو راک، و نیم نگاهی به دستگاه های ایرانی ساخته ایم وملودی آوازها، نشانه هایی از شیوه های گرانج و پانک را در خود دارد.بزودی اولین کار گروه به سمع و نظرتان می رسد .”آنتی کاریزما” نوایی ست اعتراضی دقیقا بر ضد هر آنچه که کاریزما دارد. ظاهرا این کلمه تناقضی را در خود نهان کرده است ،زیرا هرآنچه که بر علیه کاریزماتیسم می شورد ،می تواند خود کاریزمایی جدید ایجاد کند.اما شما نشنیده بگیرید وسلام ما را به آقا برسانید .
در ضمن عزیزان معتاد و منحرف به کارهای رپ نگران نباشند ،داستان رپ ما، جدای از این گروه همچنان به فساد و فسق و فجور خود ادامه خواهد داد و تعطیل نمی شود.
اجرکم عندالله
شاهین نجفی
ژانویه 15, 2010
ژانویه 6, 2010
نگاهی بر زندگی و آثار جیمی موریسن رهبر گروه «دِ دورز»
سرخوش از خشم دوران
شاهین نجفی
http://zamaaneh.com/music/2010/01/post_291.html
پس از برایان جونز، جیمی هندریکس و جنیس جاپلین، در تاریخ سه جولای ۱۹۷۱ جیم موریسون، خواننده و رهبر گروه «دِ دورز» نیز با مرگ خود به کلوب ۲۷ پیوست.
با مرگ کرت کوبین در سال ۱۹۹۴ این جمع تکمیل شد. اعضای این کلوب نفرین شده، در موارد متعددی به یکدیگر شباهت دارند.
همهی آنها در زندگی، موزیسین، علاقهمند به مواد مخدر، غیرعادی و معترض بودند و به هنگام مرگ، ۲۷ سال داشتند.
اگر کرت کوبین کمی صبر میکرد و پیش از اینکه با شاتگان سرش را از هم بپاشاند، اجازه میداد تا دوز بالای هروئین، او را تعطیل کند، همگی در علت مرگ نیز، یعنی مواد مخدر مشترک میبودند. ولی نکتهی جالب این است که مرگ هر پنج نفر مشکوک و غیر عادی بود.
ماجرای مرگ جیم موریسون تا به امروز نیز در هالهای از ابهام مانده است.
«جیم موریسون» فرزند «جورج اتسفن موریسون»، دریاسالار آمریکایی و «کلارا ویرجینیا»، در هشت دسامبر ۱۹۴۳ در شهر ملبورنِ ایالت فلوریدا متولد شد.
جیم در خانواده ای متولد شده بود که باید اعضای آن، پدر را «سِر» صدا میزدند. خانوادهای که بهدلیل شرایط شغلی پدر، ناگزیر بود مدام به شهرهای مختلف نقل مکان کند.
موریسون یک «نه»ی بزرگ به جهانی بود که انسانها ساختهاند
ناهنجاریهای رفتاری جیم از دوران مدرسه آغاز شد و شکلی مشخص بهخود گرفت. در چهار سالگی به همراه خانوادهاش در جادهای در شهر «آلبوکِرکی» با صحنهی دلخراش یک تصادف رانندگی که در آن چند سرخپوست به شدت مجروح شده بودند، روبرو شد.
این حادثه که اولین برخورد او با چهرهی مرگ بود، بعدها در شکلگیری شخصیت هنری او تأثیر بهسزایی داشت و بارها در شعرها و ترانههایش بازسازی شد.
گویی این حادثه برای او نمادی شد از داستان قربانی شدن بومیان آمریکا و او آنرا تا توضیح روند تباهی انسان بسط داد.
موریسون در چند مصاحبه اعلام کرد که روح آن سرخپوستها در او حلول کرده است. سبک اجرای موریسون با صدای باریتونی که داشت و فراز و فرودهای پیدرپی، در حالیکه گاه با سنکوپ و سکوت نیز همراه بود، تأثیری کاریزماتیک بر مخاطب میگذاشت.
او پس از مطالعهی کتاب «اسکندر کبیر» از «پلوتارک» تاریخنگار یونان بوستان، شیفتهی شخصیت اسکندر شد، تا جایی که توسط «جی سِبرینگ» موی خود را شبیه اسکندر آرایش کرد.
او با پیراهنی سفید و شلوار چرمی و کمربند سرخپوستیاش روی سِن ودر زندگی، نقش دیونیزوس را اجرا میکرد و در این مورد یقینا مدیون آن خوشی سرشار و غمِ عمیقی بود که از نیچه آموخته بود.
جیمی موریسون و پامِلا کورسون
موریسون یک «نه»ی بزرگ به جهانی بود که انسانها ساختهاند. مردابی که قرنبهقرن، سالبهسال و ساعتبهساعت در آن فرو میروند و در حالیکه از بوی بد آن مینالند، به بازی مشغولند و تَوهمِ شکلِ مبتذلی از زیستن را با خود تکرار میکنند.
«شامانیسمِ» موریسون البته هیچ ربطی به خلسهی مذهبی و عرفانی نداشت و بیشتر به رفتار زرتشت نیچه میمانست که با کدهایی که در اختیار مخاطب میگذاشت، در ابتدا مخاطب را دستچین کرده و سپس با تحریک آنها برای تبارشناسی آنچه که جامعه به آنها دیکته کرده است، انگیزهی شورش را در آنها بر میانگیخت.
از همین روی، او بهصراحت میگفت که آدمها باید در ابتدا خودشان قدمهای اصلی را برای آزادی بردارند و آزادی هدیهای نیست که به آنها داده شود.
در سال ۱۹۶۵ موریسون با دختری به نام «پامِلا کورسون» آشنا شد. همزیستی آنها عموماً به سکس و مصرف مواد و ال اس دی میگذشت. و در عین حال موریسون از مصرف الکل نیز دست برنمیداشت.
او با ترانهها و موسیقی خود نیز که همراه با کلیشههای سکس و مواد و راک اند رول بود، از مخاطباناش پذیرایی میکرد.
البته یک بار در پذیرایی کردن قدری افراط به خرج داد و بر روی مخاطباناش ادرار کرد. کارهای غیرقابل پیشبینی او که گاهی همراه با فحاشی به تماشاگران نیز بود، سرانجام پای پلیس را به میان کشید.
اما این همهی ماجرا نیست. حقیقت این است که موریسون نیز هم چون جاپلین و هندریکس و بعدها کوبین، مضر برای اخلاق اجتماع و مخلِ آرامش مذهبی و نظم گلهوار و ماشینی جامعهی آمریکا بود.
جیمی بهصراحت میگفت که آدمها باید در ابتدا خودشان قدمهای اصلی را برای آزادی بردارند و آزادی هدیهای نیست که به آنها داده شود
موریسون و گروهاش «دِ دورز» عملاً زیرزمینی محسوب میشدند. جیم وجشیتر از آن بود که همچون الویس پریسلی ترانههایی سطحی بخواند و با نیکسون عکس یادگاری بگیرد.
در کنسرتهای او جوانان دههی شصتی خشم و انزجار خود را دراعتراض به شرایط اجتماعی و سیستم بهرهکش اقتصادی نشان میدادند؛ و برنامههایش گاهی با درگیریها و شورشهایی محدود همراه میشد. او عملا در ترانههایش ضوابط اجتماعی در خانواده، مدرسه و شهر را به چالش میکشید.
قسمت اعظم ترانههای گروه «دِ دورز» را موریسون مینوشت و ملودیهای پایه در آهنگها را نیز او میساخت. اما این برای موریسون که تسلطی کافی به نتنویسی نداشت، در ابتدا کاری دشوار مینمود.
جیم می گفت: در ابتدا موزیک میآید و بعد کلماتی را پیدا می کنم تا رویشان سوار شوند. فقط اینطوری میتوانستم ملودی را بهخاطر بسپارم. اغلب، ترانه را حفظ میکردم و ملودی را از یاد میبردم.
جیم موریسون در استیلهایی مختلف چون بلوز، راک، راک روانگردان، هاردراک و بالاد بیش از صد ترانه نوشت.
روی سن موریسون به عنوان یک خواننده، بازیگر و گاه پرکاشنیست ظاهر میشد. او پیشتر در مدرسه و کالج، تئاتر کار کرده بود و از دوستداران «آنتونین آرتو»ِ سوررئالیست بود و سینما و بازی کردن را نیز میشناخت.
او در واقع براساس محتوا و فضای ترانهها، آنها را عملاً بازی میکرد. واکنش منفی بخشی از مردم و نمایندگان انتظامی و قضایی دولت به تأثیر موریسون بر جوانان نشان میداد که او با توشهای از شعر و موسیقی و تئاتر و سینما به درستی قلبی را نشانه گرفته است که نبض جامعهی مصرفی و ماشینی جهان را در دست دارد.
موریسون نیز هم چون جاپلین و هندریکس و بعدها کوبین، مضر برای اخلاق اجتماع و مخلِ آرامش مذهبی و نظم گلهوار و ماشینی جامعهی آمریکا بود
او در واقع در جهت ارتباط نسل جوان با هنر در مفهوم حرفهای آن،نقش یک مترجم را داشت.
او شارل بودلر، آرتو، رمبو و نیچه را از گذشته وبزرگان مکتب «بیت»، جک کِرواک، ویلیام.اس.بارو و الن گینزبرگ را برای هم نسلاناش به زبان خودشان روایت میکرد.
موریسون زبان خیل عظیمی از مردمی شد که در زیر بار فشار زندگی روزمره له میشدند و از بیان و وصف وضع خویش عاجز بودند.
همان شخصیتهای درماندهی رمان «در راه» اثر جک کرواک که موریسون نیز یکی از آنان بود.
متن ترانهی «انتها»:
این انتهاست
دوستی بسیار زیبا
این انتهاست
تنها دوست من، انتها
برنامهای از ما که روی آن کار شده، انتها
انتهایی که برای همه وجود دارد
انتهایی بدون امنیت و شگفتی
من دیگر هیچ وقت در چشمانت نگاه نمیکنم
میتوانی تصور کنی چه میشود؟
این طوری بدون مرز و رها
نا امید از دستی بیگانه که از تو استفاده کردند
در سرزمینی ناامید
غرق شده در یک رمان… جنگلی از درد
و همهی بچهها دیوانهاند
منتظر باران تابستانی
آنجا در حومهی شهر خطر در کمین است
در جادهی پادشاهی حرکت کن عزیز
صحنههای عجیب و غریب در معدن طلا
جادهی غرب را بگیر عزیز
بر ماری سوار شو که پیرِاست و پوست سردی دارد
غربیها بهترینند!
به اینجا بیا، ما کار را تمام میکنیم
اتوبوس آبی ما را صدا میزند
راننده ما را کجا آوردی؟
قاتل، سپیده دم بلند شد و کفشهایش را پوشید
او از عتیقهفروشی یک «چهره» گرفت
و وارد سالن شد
او به اتاق خواب خواهرش رفت
او به طرف در رفت
و در حالیکه سرش پایین بود گفت:
پدر! – بله پسرم
من تصمیم گرفتم که تورا بکشم
مادر! من تصمیم گرفتم
با ما بیا عزیزم، با ما امتحان کن
و در انتهای اتوبوس آبی با من ملاقات کن
یک دامن آبی بپوش
یک اتوبوس آبی
یک دامن آبی
بیا با من
تو را عذاب میدهد تا رهایش کنی
ولی تو هیچوقت نمیتوانی مرا دنبال کنی
لبخند آخرین و دروغی نرم
شبهای آخری که چهطور میخواهم بمیرم
























