شاهین نجفی

نوامبر 8, 2009

موسیقی اعتراض 2

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 7:43 ب.ظ

آنچه  که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده  است.این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است .اما دقیقا به همین دلیل، در حالی که اعتراض را  تاویل میکنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی،  تساهل داشته باشیم.شرایط  سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی ،فراهم آورده است . پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه  ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط  دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقبا هنرمند معترض در  چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را  تنها در معنای “هنر در خدمتِ…” یا “هنر متعهد” و تعابیری اینچنینی می فهمد.پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور ، پیش  و پس از انقلاب،مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش “شولوخف”  اندازه می گرفتند وچه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند .با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموما دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد .اما امروز شرایط  متفاوت است.اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی  عموما رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی ،معترض نامیده میشد،امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد ،روبرو گردد.چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز رابا کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید.این  سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری “تاریخ مصرف گذشته” بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدربه تبعیض نژادی ،تبعیض جنسی و زن ستیزی،فقر،فحشا  و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است.باز هم  دم کسانی چون فریدون فروغی  گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است.بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است ،توهین به شعور و فهم او بوده است.اگر از همین جوانان راک و رپ  به اندازه ی کافی  پشتیبانی می شد ،به جرات می توان گفت که  موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد.این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم.نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ  در ایران می شنویم، با عنوان “زیرزمینی ” منتشر شده اند وبعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا  از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند.آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته ، هنردوست و معترض روبرو می شوند ،غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود ،ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است.امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.

1.هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند:موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده ،ترانه سرا و موسیقیدان این  طیف ، چشمان باز جامعه هستند،اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است ، تخدیر نمی کنند . آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود،صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد.به این ترتیب  دشمنان و دوستان، برای متهم  و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند.از این روی هنرمند معترض ،مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر  می بیند به چالش می کشد.او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند.با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و  هنرمند هستند.فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد.یقینا این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری  نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد.در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی ،من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن “شاهرخ مشکین قلم” است.به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد  حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.

2.مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی ویا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد  مخاطب ایرانی با اثرموسیقیایی عموما اشتراکی نبوده است.  یعنی اودر برابر  اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده  باقی مانده است.وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند ،عملا اثر را می کشد و آنچه در  او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی  رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح”به یاد ماندنی” تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی  نقاد است که  می تواند آن را  با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم وبه عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند.در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تاکید بر  امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از  پیشرو بودن مولف نخواهد کاست . اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود . این مصرف زدگی و انفعال  در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود.کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند.چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید  به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقینا تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد.ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.

3.وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی  که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند وبا اعتماد به شعور مردم ، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند:اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم،جامعه  فرهنگی مقیم خارج از کشور یقینا توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست.حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی  ایران  اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.

برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را  نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی “خدا” از جان لنون بیاندازیم.این ترانه تقریبا هم سن  ترانه ی مشهور” جمعه” در موسیقی ایرانی  می باشد .

خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/
من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/
من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا  رو باور ندارم/ من یوگا  رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من  زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و  یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه  ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای  خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…

موسیقی در این کار تنها فضایی برای  اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو)در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص  کار را پیش میبرند . علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی  و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی  نمی شود.نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون  صدای یک ساز جذب شده است . آکورد های پرقدرت پیانو  با پشتیبانی  و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است .عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از  ابهت کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون ( و همسرش یوکو)در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد .او حتی به گروه خودش(بیتلز) هم رحم نمی کند.ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد.او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد:خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند.تفکر  این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی  پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست .ابزوردیسم  آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی  ندارد . او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقا چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند.او خود واقعی و لخت “جان” است.شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود.اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلز ها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان  و جنگ ویتنام بود  به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر  آنها  حاکم بود .زمانی که جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز  جان را ضد مذهب خواندند.جان البته جلاد کلمات نبود و میدانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد .نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر  هنرمندان جهان ثبت شده است .کسانی که هیچ گاه از اعتراض به نابرابری ،ستم،فقر ،جنگ و … خسته  و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و  دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند.

نوامبر 7, 2009

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 11:03 ب.ظ

پنجشنبه 21 آبان(12 نوامبر) ساعت ۱۹:۳۰ به وقت اروپا  و ۲۲:۰۰ در ایران ،مصاحبه ای با صدای آمریکا(در برنامه ی شباهنگ) با اجرای بهنود مکری خواهم داشت.شما می توانید از طریق فیس بوک ویا ایمیل : shabahang@voanews.com به طور مستقیم  سوالاتی را که تا به امروز فرصت پاسخ گویی به آنها نبوده است  با بهنود مکری در میان بگذارید

نوامبر 6, 2009

ضرب و شتم دختران ایران زمین shahin najafi harfe zan

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 1:03 ب.ظ

نوامبر 2, 2009

ترانه ی “هم قفس” کاری از گروه رپنات (با همکاری شاهین نجفی)

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 1:38 ق.ظ

بارها این سوال را از من پرسیده اند که چرا با رپر های داخل کشور کار مشترک انجام نمی دهم.شاید تا به امروز بنا به آنچه که دورادور شنیده ام  طور دیگری برداشت می شد.اما کسانی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که من شخصیتا غارنشین هستم و نه از هیاهو و جنجال و باند بازی و گروه و دسته ساختن  لذت می برم و نه البته  با هر کسی  پایه ی کار و رفاقت ام و یقینا هیچ چیز مهم تر از این دو مطلب نیز نیست . رفاقت و کار.ماه 5 میلادی  امسال بود که با دوستانی از ایران آشنا شدم و این  فقط آشنایی و رفاقت بود.بعد صحبت از یک کار مشترک شد وترانه و آهنگ را شنیدم .آهنگ را که گوش می کردم ترانه ی من هم نوشته شد. درخلاء بود و مرا مستقیم با خود برد در کوچه های خاکی شهرم و نوجوانی و قد کشیدن و جوانی و عصیان و آن هیاهو ها.دقیقا پس از انتخابات بود که کار را تمام کردم.به آنها گفتم شما درونی می نویسید و من دوست اش دارم و آنها می گفتند روانشناسی است و بیراه هم نبود.جایی گفته اند:

دوباره سوز درونم این صدای کهنه      صدای عقربه های ساعت که داره حکمه

پتکی که میکوبه رو مخم نداره حسی      منو بالا می یاره  و میخواد نذاره زنده

من… این اتاق این سکوت تشنه      به فریاد من و ناله های جنون بین

بودن و نبودن خیلی وقته انس گرفتیم       این صحنه ها تکراری برام جز یه حسی

حس لب گرفتن یه تیغ از روی رگم      یا هر شکافی که وا میکنم روی تنم

با هر چیز تیزی که کنارمه دستم میاد      خون میپاشه میباره مثل اشکم میاد

کسی را دیس نمی کنند و شاخ و شانه  نمی کشند و اما حرف شان را می زنند. عقده ی جنس مونث ندارند و مواد مخدر ترویج نمی کنند ،اما شعار هم نمی دهند.”یه کلام یه تیکه کاغذ”،صلح جهان”،”هم نفس” و”سرقت” نمونه های خوبی از مجموعه کار هایی ست که این گروه تا به امروز منتشر کرده است و با سبک وسیاقی که در پیش گرفته ،راه خود را ازدیگران جدا کرده اند.به همین دلیل  نیز اصراری در کمیت و تعداد  ندارند و بیشتر متمرکز بر کیفییت وخرج استعداد اند.گروه”رپنات” را باید در فرصتی مناسب تحلیل کرد و حال که عموم قلم بدستان درگیر سیاست و بازی های خاله زنکی روزمره هستند، خوب است که  دوستداران موسیقی و مخصوصا رپ کمی تخصصی تر به ماجرا نگاه کنند و فقط شنونده ی صرف نباشند.هدف  نهایی من این است : هر مخاطب یعنی یک منتقد.و لازمه اش این است که بخوانیم،بدانیم و تحلیل کنیم.

ترانه ی هم قفس را می توانید از سایت های زیر دانلود کنید:rapkont feat shahin najafi

سایت رپ کن

rapsun

اکتبر 31, 2009

موسیقی اعتراض1

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 1:49 ق.ظ

موسیقی ایرانی هیچگاه عاصی نبوده است .در ابتدا باید “عصیان ” را تعریف کرده و با یک پیش فرض مشترک حرکت کنیم.انسان در فضایی چند بعدی  زاده می شود که ابعادش، با تمام تفاوت های ماهویی که بر اساس زمان و مکان دارد، ولی از یک جهت نزد انسان مشترک اند و آن  وجود نیرویی برای معنی دادن  به این “بودن” است. انسان بر اساس ابعاد زمانی و مکانی که در آن رشد می یابد سعی می کند تا خود را در ابتدا بر اساس شناختی نسبی و تدریجی از “خویشتن” و سپس  جهان اطراف اش تعریف  کند .این شناسایی و تعریف پس از آن به جنگی تمام عیار میان انسان و “بودن” تبدیل می شود و از همین نقطه، او انتخاب میکند. در عمومی ترین حالت، از ادامه دادن  به این پرسش دست می کشد و  “زیستن” را همان طور که هست می پذیرد ویا این جنگ فرسایشی را به جریانی مازوخیستی و بی بازگشت در خویش تقلیل می دهد وتفاله یا براده های ناشی از آن را به جهان اطراف اش پرت می کند.او – این انسان نوع دوم- یقینا زیر بار حجیم معاصران نوع اول اش لهیده  می شود، اما دقیقا همین فشار متداوم است که او را تثبیت میکند .من این نوع از  انسان را عاصیانگر می نامم.همین انسان عاصی است که در جهانِ جنینی خویش پرسشگری می کند، ابزار میسازد و ابزار ساخته شده را وسیله ی ساخت ابزاری دیگر میکند و آنقدر در درون مجهز میشود تا رحم را بدرد و میدرد.هنر  طبیعی ترین شکل این عصیان است.اما چرا طبیعی ترین ؟فقط جان های آزاد می دانند که هنر زیبا ترین دروغی ست که انسان در آن غنوده است و هر ضمیر روشنی اقرار می کند که اغلب  سیاست، مذهب و و ایده های رهایی بخش انسانی چه در جامعه شناسی و چه در اقتصاداند که حقیقتی فضایی را چماقی کرده اند برای رسیدن به بهشتی موعود در زمین یا در آسمان.اما هنر نه طبقه می شناسد ونه قشر .تنها هنر است که می تواند فسیلی ترین مفاهیم را در خود تحلیل دهد و دریایی از عناصر ناهمگون بسازد .ازاین  روی هنر، نشخوار کردن زندگی ست و کسانی که مفاهیم را قورت می دهند و نیز در حلق دیگران می تپانند با هنر بیگانه اند .حال به اولین جمله باز می گردیم .آیا موسیقی  ایرانی نشخوار کردن هستی را می شناسد ؟

تاریخ موسیقی ما  از افسانه هایی که مستشرقان برای مان نوشته اند تا به امروز و آنچه که میبینیم نشان می دهد که ما  چانه ای قوی برای به چالش کشیدن هستی نداشته ایم و همین  خمودگی و رکود را می توان در اصوات و شکل فیزیکی ساز های ایرانی و آواز و دستگاه های موسیقی ایرانی نیز جست .

تبارشناسی این خمودگی را در حوزه های مختلف باید بازجست .ایرانیان کمتر از صد سال است که با ابتدایی ترین مفاهیم سیاست علمی آشنا شده اند و جالب است که وارد کنندگان همین اطلاعات اولیه در ایران به نوعی منفورترین شخصیت های سیاسی هستند . جز این سراسر تاریخ ما توحشی سیاسی بوده است.این ابلهانه است اگر تصور کنیم که خفقان می تواند استعداد ها را شکوفا کند . البته در هر دوره ای با هر شکلی از حکومت می توان از نباوغی عصیانگر نام برد که شکل سیاسی و اجتماعی زمان خویش را به چالش کشیده باشند . اما با خفقان هیچگاه نمی توان انتظار داشت که  مدنیت فلسفه و هنر در جامعه نهادینه شود.در ایران سیاست در همه حال فلسفه و هنر را به بند کشیده است و این دو تنها  جایی مجال حضور یافته اند که تایید گر و جیره بگیر بوده باشند و از همین روی فلسفه در ایران شکل منحط آن چیزی ست که از فلسفه  یونانیان پس از سقراط آموخته شد، تنها برای تبیین و عقلایی کردن مذهب با خطوطی مشخص از پیشفرض های ثابت دینی .

ما هیچگاه با فلسفه همچون روشی که قرار است جهان را به چالش بگیرد روبرو نبوده ایم و به همین دلیل دشوار می توانیم معنای روشنگری و روشن فکری را نزد ایرانیان تعریف کنیم .روشنگری به تعبیر کانت” خروج از نابالغی ست به تقصیر خویشتن خود” است که این تقصیر ناشی از کمبود فهم نیست، بلکه ریشه در کمبود شهامت  دارد.رفتار اجتماعی  انسانها مجموعه ای از ترس های بالقوه است که با توجه به شرایط خاص اجتماعی که در آن زندگی می کنند و بر اساس ریشه های تاریخی و فرهنگی شان شکل می گیرد و عمل می کند .کار فلسفه آماده کردن انسان در برابر شرایط غیر قابل پیش بینی  است .شرایطی که یک سوی اش متصل به تاریخ در مقام گذشته ای چند وجهی و در حال” شدن” و سوی دیگرش به آینده ای در حال وقوع  است .در این میان هنر گستره ای را می سازد تا انسان در مقام یک” شونده” سنگینی  این انتقال پی در پی و نا گسستنی را تاب بیاورد .پس در هم آمیختگی هنر و فلسفه آنچنان است که هر دو در مقامی مشترک به عنوان   تثبیت کننده و انکار کننده در فراشدی زمانی  اما با روشی متفاوت و شکلی دیگرگونه انسان را متوجه ی من خویش، و آن” من” را، دچار کلیتی جهان گستر، و در نهایت او را در مقام شناسنده و جهان اطراف اش را به عنوان چیزی قابل شناسایی تثبیت میکند و در عین حال او را برای خواست آنچه که ندارد و انکار آنچه که به او به عنوان قسمتی از” بودن”اش تحمیل شده است می شوراند .هنری که  با فلسفه در هم آمیخته نباشد  ناگزیر است که خود در مقام تایید کننده و تثبیت کننده  معنای بودن برآید و همین تعابیر هم، مسخ در آن شکل هنجار گریز اش شده و تنها خمودگی و در نهایت شکایتی نفسمرده و در شکل مشخص اش آفریننده ی مرثیه است.

این تنها مختصری از کلیت ارتباط سیاست  هنر و فلسفه است. حال می توان تصور کرد که حوزه هایی چون جامعه شناسی، روان شناسی، تاریخ ،مذهب و شرایط جغرافیایی  چه تاثیرات شگرفی می توانند در شکل گیری رفتار هنری مولفان یک سرزمین و مخاطبان اش داشته باشند .ایران سرزمینی ست که سراسر تاریخ اش از جنگ ها ی داخلی و خارجی وویرانی و قتل عام ونسل کشی قومی و مذهبی پوشیده شده است  .پس نمی توان براحتی از هنر ایرانی و مشخصا موسیقی  ایرانی بدون در نظر گرفتن  دگردیسی جامعه ایرانی در طول تاریخ سخن گفت.

انسان ها یقینا اولین ساز تاریخ را اختراع نکردند زیرا آن را در بدن خود داشتند و تنها کافی بود که از صاحبان اصلی زمین یعنی حیوانات در بکار بردن آن تقلید کنند .حیوانات به طور طبیعی  از حنجره ی خود در دو مورد یعنی برای جذب و تحریک جنسی جنس مخالف ونیز در هنگام نزاع استفاده می کنند .اما ما حیواناتی را میبینیم که در حالت عادی نیز از خود اصواتی را خارج می کنند  .گویی از آواز خود لذت می برند و اگر یک قناری  در قفس بخواند شاعرانه است  بپنداریم که فریاد رهایی خویش را آواز می کند .انسان ها این دو دلیل برای موسیقی(سکس و حماسه)را از حیوانات آموختند و سپس با اختراع مذهب آن را به انحراف کشاندند.تفاوت جوامع  مدرن و پسا مدرن با جوامع عقب مانده دقیقا از همین جا نشات می گیرد که آنها با درک معنای “لذت” ، موسیقی را با خواست های طبیعی خود شناختند و تلاش کردند که به مفهوم غریزی هنر نزدیک شوند .ولی جوامعی که درگیر سنت های ملی-مذهبی بودند از موسیقی تنها به عنوان ابزاری جهت ارضای خواست های اختراعی غیرطبیعی وجهت دارخویش استفاده کردند و می کنند.

آثار باستان شناسی شده ی ایرانی حاکی از آن است که موسیقی  و نوازندگان و خنیاگران اش حداقل در بخشی از جامعه باستانی ایران حضور داشته اند.اما چگونگی این بودن به دلیل کمبود منابع قابل مطالعه   بیشتر به حدسیات نزدیک است .یقینا از موسیقی در جنگ ها و دربار پادشاهان و مراسم مذهبی روحانیان  استفاده می شده است اما اینکه آیا موسیقی قسمتی از زندگی روزمره ی مردم بوده است اطلاع چندانی  در دست نیست .اشیا باز مانده از دوره ی ساسانیان، زنان و مردان خنیاگر و رقصنده ای را نشان میدهد که عموما در حضور شاه هستند. اسامی تعدادی از این موسیقیدانان به همراه داستان هایی افسانه ای از آنها به جای مانده است که عموما از نوازندگان دربار بوده اند . جالب است که کمتر به حضور این اشخاص در میان مردم  اشاره شده است.  در صورتی که یقینا موسیقی جدای از شکل حکومتی اش در بین مردم رواج داشته است . آنچه که امروز ما به عنوان موسیقی اقوام مختلف ایرانی می شناسیم به نوعی  روایت خواست هنری عامه ی مردم،  جدای ازچهارچوب های حکومت های مسلط بر  ایران در گذشته است.اگرزمانی در ایران  پیش از اسلام احتمال شنیدن آوازی ودیدن  رقصی وجود داشت پس از حمله ی اعراب این امکان  به شدت محدود شد .آثار این محدودیت ها  در کنار اوضاع اسفبار سیاسی و اجتماعی در طول چند قرن چنان در بطن جامعه نفوذ کرد که دیگر بخشی از رفتار فرهنگی ایرانیان شد.ازاین روی ناگزیرا برای شناسایی خواست های هنری و غریضی عوام ،باید ترانه های فولک ایرانی را باز خوانی کرد .با این حال این روستاییان بودند که از رقص و آواز پاسداری کردند.   آنجا که آزادانه و بدون پرده پوشی از خواست های جنسی خود و دغدغه های پیرامون آن سخن می گویند .مردم و هنرمندان  بی نام و نشان شان، نیاز های اجتماعی و خصوصی انسان را بی تکلف بیان می کردند.از این جهت موسیقی اقوام مختلف در سراسر جهان شباهت هایی شگرف با یکدیگر دارند.با این حال موسیقی فولک روستایی و شهری  ایرانی به دلایلی متعدد نتوانست  همچون بلوز و یا فلامنکوو بسیاری از شاخه های جغرافیایی موسیقی خود را تثبیت کند و  به نتیجه ای پربار برسد.وقتی حجم نگارش دائرالتمعارف موسیقی مقامی ایران توسط “حمیدرضا اردلان” به بیست و پنج جلد برسد، براحتی می توان حدس زد که موسیقی اقوام محلی ایران از چه پتانسیل بالایی برای رشد و نمو برخوردار بوده است. ولی به دلیل عدم توجه حکومت ها ،عدم ترویج میان عموم مردم، عدم تحقیق و بررسی دانشگاهی،  دور بودن نوازندگان و موسیقیدانان  از شرایط متغییرمحیط و هماهنگی با شرایط روز جامعه  ،عدم نوآوری هنری و بسنده کردن به تکرار مکررات و بسیاری دیگر  از دلایل فنی  پیرامون  ساز های محلی، در نهایت در  روستا، موضوعی می شود برای مشتاقان باستان شناسی موسیقی و در شهر با چند دیگردیسی سقوطی به موسیقی کلاه مخملی و از این دست می رسد.من در این  نوشته ها  سعی دارم در جهت تاویل مبحث اعتراض و عصیان  به   موسیقی ایرانی و مشخصا موسیقی  آوازی و ترانه هایش    جدای از تقسیم بندی های رایج بپردازم .در این نوشته ها  از هنرمندان و گروه های  ایرانی پیش و پس از انقلاب 57 بدون توجه به تقدم یا تاخر زمانی و تنها بر اساس نیاز موضوعی  صحبت خواهد شد.پر واضح است که در اینگونه مباحث مولف باید   در حد توان خویش از سلایق شخصی، در برابرکنکاش و بررسی بی طرفانه  چشم پوشی کند .ما تا به امروز نشان داده ایم که به شدت با خودمان تعارف داریم .آنچه را که به ما آموخته اند، بی کم و کاست در مغز خود ضبط کرده ایم و اگر گاهی هوای شوریدن به سرمان زده است ،بیشتر به گله های پشت پرده شبیه بوده است.بخش اول این  سری نوشته ها را با چند سوال اساسی به پایان می بریم تا بستری باشد برای ادامه ی بحث.

1.امروز در شرایطی که حکومتی با  مشخصه هایی مخصوص به خود و البته مشترک با نظام های غیر دموکراتیک  بر ایران حکومت می کند،آیا ضرورتی دارد که ما  درباره ی هنر، و اختصاصا موسیقی و ترانه بحث کنیم؟

2.آیا زمان آن رسیده است که ایرانیان، از طبقات و اقشار مختلف  به بازنگری در آنچه که از فرهنگ و هنر به آنها به ارث رسیده است بپردازند؟

3.آیا می توان معتقد بود که هنر توانایی تغییر جهان را دارد؟

4.آیا آن کسانی که داعیه ی روشنفکری دارند،می توانند با هنر ساختار شکن که به ملیت ،مذهب وسیاست می تازد کنار بیایند؟

شاهین نجفی

اکتبر 27, 2009

sam najafi

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 9:15 ب.ظ

اکتبر 26, 2009

گفت وگو با میثم یوسفی ( ماهنامه ی نسیم هراز)

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 4:07 ق.ظ

نسیم هراز جدید با پرونده‏ای برای موسیقی سیاسی اجتماعی ایران و میزگردهایی با حضور فردین خلعتبری، محمدرضا درویشی، یغما گلرویی، داریوش تقی‏پور، روزبه بمانی و یادداشتی از آرش سبحانی و مصاحبه با شاهین نجفی منتشر شد. اتفاقی که افتادنی نیست افتاد، از دست ندهید.

گفت وگو با شاهین نجفی، رپر ایرانی مقیم آلمان
لذت ایستادن روی دو پا…

ما نسل غمگینی هستیم. نسل بی‌شادی، نسل کم‌فریاد. وسط خم‌های پاره کودکی‌مان صدای خمپاره داشت و پر بود از عموها و باباهای رفته و نیامده و باز هم غم می‌ماند و آن تفنگ آب‌پاشی که فکر می‌کردیم می‌تواند هواپیما شکار کند. گذشت و نگذشتیم… بزرگ‌تر شدیم و حتی ممنوعه هم نبودیم، انگار اصلا نبودیم. آن‌قدر دیده نشدیم که خودمان پریدیم وسط فیلم‌برداری و  صحنه به هم ریخت. تازه یادشان آمدم که اینجا کشور جوانی‌ست…

سال 76 شد و قرار بر این بود که موسیقی هم شور زندگی آن روزها را داشته باشد. اما بیست سال از نوار پاره شده بود. دنبال وصله زدنش به آن قدیم‌ها بودند و ما نبودیم. ما صداهای خودمان را می‌خواستیم، هم‌صداهای خودمان را. حالا 12 سال گذشته است، می‌توانیم سرمان را بالا بگیریم و هم‌صدا شویم. داریم امتحان می‌کنیم. حالا به‌خوبی یاد گرفته‌ایم که چطوری آرام آرام زیرآبی برویم. کاری که زمان مدرسه بلد نبودیم و از ترسمان باید توی اتاق خالی ناظم مدرسه هم یک لنگه پا می‌ماندیم.

چند سالی شد که انگار دیگر نسل‌مان هم‌صداهایی خودی دارد. یکی‌اش همین شاهین نجفی‌ست. یک صدا از همان نسل غمگین کم‌فریادی که قرار نبود خودش باشد، اما می‌خواست که باشد! او که دانشجوی جامعه‌شناسی بود و باز همان‌هایی که بعد این‌همه سال هم‌چنان هم دوست دارند تعیین تکلیف کنند گفتند خوب نیست، نخوان، برایت ضرر دارد… درسش را ول کردن و به قول خودش: «جامعه شناسی را در جامعه فرا گرفته، نه در دانشگاه». حالا هم که چند سالی می‌شود مثل خیلی‌های دیگر مهاجر است و کنار «اگر» و «دانوب» و «راین» با ما و برای ما «ما مرد نیستیم» می‌خواند. جالب است، انگار از بندرانزلی به جایی رفته که رود کم نداشته باشد، شاید دلتنگی‌هایش کمتر شوند…

«ماکه از مَردی مُردیم و چیزی ندیدیم، از تو کتاب اسم رستم و فقط شنیدیم، که اگر اونم بود امروز حتما کراکی بود، رستم امروز از جنس بد شاکی بود، رستم اگر بود واسه‌ش جرم میساختن، تو گردنش آفتابه لگن می‌نداختن»… در ادامه می‌توانید گفت‌‌وگوی ما با شاهین نجفی را بخوانید.

در داخل ايران موسيقي اجتماعي كه بتواند حرفش را بزند داريم؟

هر سبک و نوعی از موسیقی  ریشه در خواست‌ها، آرزوها، تفکرات و زبان  فردیِ متصل به  همان اجتماع را دارد. از این منظر موسیقی و به طور عام هنر بنیانش اجتماع است. اما اگر منظور از موسیقی اجتماعی آن‌چیزی‌ست که من از آن به عنوان موسیقی معترض یاد می‌کنم، یقینا وجود دارد. اما شلخته و بی‌برنامه است. موسیقی و ترانه معترض هنجارگریز و ساختارشکن است اما به در و دیوار نمی‌کوبد. از این جهت  موسیقی معترض در ایران ضعیف است اما وجود دارد. من فکر می‌کنم  که بیش از اینکه  نفس حرف زدن اهمیت داشته باشد، چگونه گفتن مهم است. اما با این حال باید اذعان کرد که موسیقی و ترانه‌ي پیشرو و عاصیِ امروز، ده‌ها قدم از موسیقی  و ترانه‌ی معترض و مصطلح دهه‌های پیشین (مثلا دهه‌ی چهل) جلوتر است. او دیگر مرثیه نمی‌گوید، خود را با تعبیر و استعاره  و تمثیل و تلمیح خفه نمی‌کند  و  تکنیک در زبان‌اش اتفاق می‌افتد. زمینی شده است و رویا نمی‌بافد و روی دو پایش ایستاده است. اما هنوز متشکل نیست. جریان نمی‌سازد .در حد شخص می‌ماند و به سبک نمی‌رسد.

صداهاي خارج از ايران تا چه اندازه صداي مردم داخل است؟

صداهای خارج از ایران گاهی تکرار شعارهای سطحی و کلی‌گویی‌های دهه‌ی چهلی‌اند و عموما  چیزی در حد آدامس تا بجوی. مغزّی  نیستند. چیز زیادی آفریده نمی‌شود، تنها تولید می‌شود. شریف‌ترین آثاری که می‌شنوم از حد هم‌دردی و مرثیه بالاتر نیستند.

كيفيت موسيقي كارهاي رپ داخل ايران را چقدر مي‌بينيد؟

گاهی آثار قابل توجهی می‌شنوم. رپ فارسی این توانایی را دارد که زبان رادر بطن اجتماع متحول کند. کاری که اندیشمندان و قلم به‌دستان‌مان کمتر در آن توفیق داشته‌اند. قدرت رپ در کلام است و رپ فارسی این قدرت را دارد. اما در بحث کیفیت فنی، به هر حال طبیعی‌ست که هنوزبا معیارهای استاندارد ضبط و مستر در غرب فاصله داریم. این سبک کلا در ایران غریب است و تا همین جا هم به نظر من خوب ادامه داده است.

چه تعريفي مي‌توان براي موسيقي اجتماعي-اعتراضي داشت و فرقي با ذات موسيقي بي‌كلام يا ترانه‌هاي عاشقانه و .. دارد؟

تعریف که نه، اما تاویل من از موسیقی اجتماعی همان موسیقی معترض است. ما گاهی برای فرار از اتهام سیاسی خواندن به عنوان موسیقی اجتماعی پناه می‌بریم. اما این  با آن‌چه که من از اعتراض، عصیان و طغیان می‌شناسم متفاوت است. من می گویم «ورتر جوان» گوته هم معترض است. عاشقانه است، اما زیربنای فرهنگی طبقه‌ای خاص، در عصری  مشخص را ویران می‌کند. از همین روی، زیستن و مرگ در  آن طبیعی‌ست اما عادی نیست. عادت نمی‌شود. مسخ را می‌فهمد. پس می‌شورد و سوسک وارگی را نمی‌پذیرد، حتی به قیمت خودویرانگری. اما موسیقی به اصطلاح اجتماعی می‌تواند در حدودی مشخص از تکرار آنچه که اجتماع به آن عادت کرده است باقی بماند و درجا بزند، حتی اگر طبیعی نباشد. موسیقی سنتی ایران  هم اجتماعی‌ست. مردم گوش می‌کنند و لذت می‌برند اما پتاسیلی برای تغییر دادن ندارد. تکرار می‌کند و تکرار می‌شود .حتی اگر عاشقانه باشد و حتی اگر رنگ و بویی از سیاست داشته باشد.

شما خودتان ترانه هم مي‌نويسيد. معلوم هست كه رويكردتان به ادبيات هم جدي‌ست. سابقه‌ي شعري ما چه حسن ها و چه محدوديت هايي براي موسيقي‌مان به همراه دارد؟

هر نوعی از تجربه از جهت من سود است. مهم  این است که ما  امروز با این سابقه و تجربه چه می‌کنیم. آیا در راه شعر، موسیقی فدا شده است؟ آیا شعرگذشتگان قدرت همراهی با موسیقی  مدرن را دارد؟ من شعر دهه‌ی هفتاد و پس از آن و «غزل (پست)!مدرن» را می‌پسندم چون در زبان چاووش‌گر است. آبشخورش همان سابقه‌ی تاریخی در شعر است، اما برای امروز. اگرترانه‌سرای امروز ما نیز با شعر از زاویه‌ی زبان و فنوتیک موسیقییایی  روبرو شود، مطمئن‌ام که کارهای  جالبی می‌توان انجام داد.

فكر مي‌كنيد طرفداران شما بيشترند يا ساسي مانكن. بحث فرد نيست. منظورم اين است كه نگاه سطحي و مصرفي نوجوانان به موسيقي را آسيب‌شناسي كنيم كه مختص ايران هم نيست. فقط فرق ما این است که در همان نوع مصرفی‌اش هم ظواهر قضیه‌ را گرفته‌ایم.

لذت و خوشی آنی قسمتی از وجود انسان  طبیعی است. این حس البته عمومی و همه‌گیر است. دقیقا مانند صرف کردن یک ساعت زمان، برای پختن غذایی که 10 دقیقه‌ای خورده می‌شود. البته من ترجیح می‌دهم که  یک مجسمه‌ساز دست چندم باشم تا یک آشپز حرفه‌ای. اما آنچه  که در ایران  به خورد مردم می دهند «فست فووت» است و اگر توهین به شغلی خاص تعبیر نشود، چیزی شبیه دوران نوجوانی خودم، وقتی که «لبو» و «باقلا» می‌فروختم. ممکن است مشتری‌اش  در دوره‌ای زیاد باشد، اما من به عنوان یک فروشنده‌ی سابق، تضمینی برای سلامت و بهداشت‌اش ندارم. غرب، همین دوره‌گردها را جمع می‌کند و به آنها آموزش می‌دهد و با آنها تجارت هم می‌کند و جالب هم است. من هم اگر بخواهم برقصم  با «سیستم آوف داون» که نمی‌شود، «بریتنی اسپرز» گوش می‌کنم. این بحث به هیچ عنوان اخلاقی نیست، بلکه فنی است.

شما مباحثي در ترانه‌هايتان داريد كه رك وبي ‌پرده است اما فحش و بي‌ادبي هم نيست. باز هم مي‌بينيم همين‌ها در فرهنگ ايران گاهي به حاشيه رانده مي‌شود و خانواده ها ترجيح مي‌دهند فرزندانشان ترانه‌اي در مورد يك ميهماني بشنوند تا يك ترانه‌ي رك اعتراضي. چه بايد كرد؟

ما نیاز به زمان بیشتری داریم تا زبان پروسه‌ی خود را طی کند. مرز میان فحاشی و رک‌گویی باریک است. شما از خانواده‌ها نام می‌برید، من می‌گویم که نصف بیشتر روشنفکران ما هم هنوز با این مسئله مشکل دارند. رسانه‌های داخل داستان دیگری دارند. اما سانسور زبانی رسانه‌های خارج از ایران چه؟ تابوهای فرهنگی ما در جان‌مان ریشه دوانده و ما گمان می‌کنیم این تومورها  عضوی از اعضای بدنمان است. به همین دلیل من فکر می‌کنم برای  بهبود  این بیماری باید به آرامی و پله پله پیش رفت. کافی‌ست کمی مسئله را قلقلک بدهی  تا  خود مخاطب با حدس زدن  بقیه‌ی داستان  از خنده ریسه برود و در عین حال بگرید.

شما، محسن نامجو، آرش سبحاني و كيوسك، 127 و … صداي نسل امروزيد. اين باروري موسيقي متفاوت در چند سال اخير را حاصل چه چيز مي‌دانيد؟

در ابتدا باید بگویم که من فقط امید دارم که هم‌صدای نسل خود باشم. اما واقعا نمی‌توانم در چند جمله این مطلب را توضیح بدهم. ما نسلی غریب و بی‌پشتوانه و استاد ندیده‌ایم. شما می‌دانید داستان ما، داستان غم‌انگیز نسلی‌ست محروم از خواست‌های ابتدایی انسانی. تنها وقتی با یک جوان اروپایی هم سن خودم حرف می‌زنم می‌فهمم که چقدر پیرم. چقدر کم بلدم که رها باشم. چقدر کم لذت برده‌ام و چقدر مغزم از آشغال و چیزهای به‌درد نخور پر است. دوستان همکار من به خوبی این دردها را می‌شناسند و تاریخ خویش و هم‌نسلان خویش را با شعر و موسیقی به صورت جهان تف می‌کنند. همان‌طور که پیشتر عرض کردم، نسل ما آرمان‌هایش را در آسمان نمی‌جوید. او خواست‌های خود را می‌شناسد و می‌داند که چیز عجیب و غریب و ناممکنی نیست.

اکتبر 16, 2009

با شما

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 2:18 ب.ظ

آلبوم ایلوسیون هم منتشر شد و من باید رسما از همه ی عزیزانی که درطی این چند ماه صمیمانه ما را در این کار طاقت فرسا یاری دادند سپاسگذاری  کنم.نینا انتصاری ،مهدی سوهانی ،آرتا داوری  و… اما به ما خبر داده اند که  تعدادی از وب سایت ها اقدام به فروش این آلبوم کرده اند. شما می دانید ، ما با همه ی هزینه ای که  برای تولید این آلبوم  صرف شد ،هیچگاه نسبت به دسترسی هموطنان داخل  ایران ، به آلبوم  ایلوسیون اعتراض نکردیم .اما این نهایت بی انصافی ست که ایرانیان خارج از ایران  نیزاین کارها را به صورت غیر قانونی به دست بیاورند یا مسئولین وبسایت ها از این طریق کسب درآمد کنند. این کار جز ضربه زدن به کار ما نتیجه ای در پیش ندارد . من نمی فهمم کسی را که برای یک شب دیسکو و شب نشینی و چلوکباب خوردن اش ،صد دلار یا یورو خرج می کند و خودش را دوست ما می داند و حاظر نیست برای کاری که  در طول هشت ماه با صرف وقت و پول وخرد شدن اعصاب  تولید شده است ،پانزده یورو هزینه کند.پس ما با چه اجازه ای به یک حکومت یا سیستم فکری ایراد می گیریم و خودمان حاظر به  رعایت کردن ابتدایی ترین اصول قانونی نیستیم . آن هم کسانی که سالهاست در اروپا و امریکا و کانادا زندگی می کنند و می دانند  داستان اینجا چیست . اگر شرکت پامس این هزینه را متقبل نمی شد، من باید هم چنان تک آهنگ منتشر می کردم و کار هایی با کیفیت پایین ضبط و مستر را به گوش تان می رساندم .شما ایرانیان داخل ایران نمی دانید و شاید شنیده باشید که در این ور آب، چه خرج هایی برای متعفن ترین نوع هنر  می کنند و پای وطن و هموطن که به میان بیاید  رگ گردنشان متورم می شود و بعد در دبی و ایران  پول خرج می کنند و هر سال سفرشان به راه است و من دیده ام  کسانی را که به ایران می روند و به قول خودشان دختر چهارده ساله  زمین می زنند . ما مرزمان را با این قشر مشخص کرده ایم و به همین دلیل هم در همین اروپا هم  سانسور هستیم .من  میدانم چه راهی  را در پیش گرفته ام و من الان می گویم  و من می دانم که  قدرت مان از کجا آب می خورد . ما به هیچ تلویزیون و رادیو و روزنامه و رسانه ای باج نمی دهیم.ترانه های من همچون بختکی برسرشان چمبره می زند و من تنها در برابر ایرانیان  داخل و نه همه ،بلکه تنها در برابر آن قشر ستم دیده ای که از حقوق انسانی واجتماعی و اقتصادی خویش محروم است سر خم می کنم. این نهایت بی شرمی ست که در خارج از ایران باشید و البوم را مجانی گوش کنید و برایم پیام تبریک بفرستید!. باز هم تکرار می کنم فقط و فقط از طریق نشر پامس  و یا فروشگاه هایی که ما معرفی می کنیم(همچون نشر فروغ در شهر کلن) می توانید آلبوم را به   صورت اورژینال تهیه کنید. از این پس از این وبلاگ فقط جهت اطلاع رسانی استفاده خواهد شد و فقط سوالات ویژه  ی خود را درباره ی کنسرت و ترانه ها از طریق ایمیل با ما در میان بگذارید.پیرامون موسیقی کارها  میتوانید مستقیما با مهدی سوهانی(مهزو استودیو)  در تماس باشید .متاسفانه  در حال  حاظر قادر به پاسخگویی به این حجم وسیع  سوالات نیستم و اینگونه می توانیم وقت بیشتری برای کارهای آینده صرف کنیم و امیدوارم شرایط را درک کنید. ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم   از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم       تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

shahin.najafi.music@googlemail.com

www.pamas-verlag.de

www.mehzosoundstudio.eu

اکتبر 10, 2009

متن ترانه های آلبوم ایلوسیون شاهین نجفی

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 1:29 ب.ظ

آخرین زمان:

یه آینه از لجن پر از چهره های طاعونی   یه سبد چشای کنده شده تو دستایی خونی

بدن ها بی سر و گردن و هق هق فواره     شلاق داغ و چماق و بند و استفراغ خونی

یه ستاره آویزون به دار دوباره   یه خورشید که خاموش میشه با حکمی آسمونی

زنایی که آویزونن ازسینه هاشون به سقف   مردایی با بیضه هایی بریده شده تو جوونی

بوی حشیش و شیره پخش از حاشیه های شهر  صدای ضجه زنجیر آدمای زندونی

و رهبری که خطبه میخونه از دنیایی بهتر    و مردمی خیره به آسمون با صورتایی استخونی

کمرها خمیده رنگ صورتاشون پریده    پدری گریونه کی سینه ی دخترشو دریده؟

تموم محله های شهر جلجتا شدن   مسیح در نام پدر آدما رو به صلیب کشیده

میدون شهر پر از دست و پاهای بریده    حاکم هر چی اوباش و جانی و قاتل و خریده

نفسا حبسه تو سینه از ترس شقه شدن   کسی اینجا کسی رو جز جلاد آزاد ندیده

ولی من خط بطلانم ببین زبون سرخ و    سرم سبز و مث سرو و ببین تنم سفیده

ببین معجونی از کوه و عقاب و آهن و سنگم   این آخرین زمانه زمان آخرم رسیده

توی شهر ما قلبا رو دارن    توی شهر ما خنجر می کارن

تو وجودت نجس می کنه زمین و هوا رو   صورتت سیاه میکنه تموم آینه ها رو

بکشم وسط مث تو بازم پای خدا رو  به گوه میکشی تو شعر و کلمه ها رو

تو کوتاهی با قد خودت می سنجی آدما رو    با خط کش شکستت می گیری فاصله ها رو

که از چاله به چاه میبری قافله ها رو   عفونت لزجی که میسوزونه لاپا رو

خشم حمق بی عمقی که داره میکنه ما رو  نماد موش و دم و سوراخ و دسته ی جارو

تو تو خلسه ای نشئه از قدرتی و می خندی  منم اونکه میخواد جر بده چرت قصه ها رو

این یه سیل که آروم نمیشه چشاتو واکن    ببین رد خط میلیونی خاشاک و خارو

بگیر و ببند و بزن بکش بدر و بدزد   ببین میشه بازم پاک کنی حافظه ها رو

تنها رسم تو و تبار تو سهراب کشیه   زمین چطور از یاد ببر خون ندا رو

تا وقتی خون تو رگامون نعرمون بلند    تا کی میشه آخه خفه کنی حنجره ها رو

که از هر قطره خون یه زن و هر کلمه یه مرد   جاریه ساریه کاریه بگو آقا رو

که مملکت با کفر می مونه اما نه با ستم     این اول کار بشین بشمر حادثه ها رو

حسن من:

اتل متل توتوله، گاو حسن چه جوره، نه شیر داره نه پستون، شیرشو بردن هندستون، یک زن کردی بستون، اسمشو بزار عمقزی، دور کلاش قرمزی هاچین و واچین، یه پاتو ورچین(دکلمه با صدای یک کودک)

خورشید قلبم تو دستشون بودو   کینه تو چشه شبرستشون بود و

میشد تاریکی و به دل نگیرم    بازی بز و گرگ و یاد بگیر

ولی این بازی واسه من دیگه سخت بود  موندن و مردن تو دس بخت بود

تو بگو حادثه توی کمینه  هر چی که میاد سرمون  حق این زمینه

همینه که حال من و تو عجیب شده  کوچه باغامون پر از صلیب شده

پهلوونایی که لنگن و تیر خورده   سهراب بی پدرمون خیلی وقته که مرده

گیجیم و کلک آسمون باورمونه  لالیم و حرف  مغزمون حرف نونمونه

توی مرگ و چپاول یاسای باغچه   ضجه واسه رازقی از فریبمونه

اینجا شب ستاره هامون یخی ان    عروت الوثقی هایی که نخی ان

پاهاتو ورچین حسن کوتوله   شیر این گاوای مقدس اخی ان

{حسن تو  شعر بخون میخوام گریه کنم   حسن از داد زدن خسته شدم}

غیر حسن کسی تو این بازی نباخته   اون سرشو داده با قاضی نساخته

حسن من دست و پا تو بریدن   لبتو دوختن و ناخناتو کشیدن

حسن تو کوچه راه میره مادرا میدونن   اسمش رو زبونه مث ترانه میخونن

حسن ساکت داره پیر میشه اون شاعر   اون یادش رفته مگه مرد دم آخر

حسن امروز قصه ها پر گوسفند شدن    نقش منفی با بزاس گرگا آدم شدن

حسن من حسن یه تاریخ زنده    حسن قحطی و درد آدمای ژنده

حسن از توپ پلاستیکی تا قمه   پای چوبس حسن اما ولی الدمه

حسن  دل آرام دارابی رو دار    حسن شاعر دیروزمون چرا خمار

حسن شیش جیبو کتونیه چینی     حسن و لالایی با قصه های دینی

حسن محکوم حسن تباهی      حسن مرگ و جنگ و حسن سیاهی

حسن و یاد کوچه خاکی های شهرش   حسن و تبعید و دوری و سالها صبرش

{حسن تو شعر بخون میخوام گریه کنم  حسن از داد زدن خسته شدم

حسن تو شعر بخون….

:همه چی دروغه

جهان و به دو قسمت اگه تقسیم کنی‌ یه مرز باریکی وسطش ترسیم کنی‌

حکمن یه عده خوبن و بقیه بدن   چن تا رفیقنتو بقیه همه دشمنان

طرفه تو همه صافن و لوطی و با مرام  طرفه دیگه حتما پلیدن و هیولان

ولی‌ دروغه وقتی‌ بفهمی یه جنسن  دوطرف این وسط فقط تورو بازی دادن

تو میشی‌ پله بقیه بالا می‌رن ازت  تو چشات نیگاه می‌کنن و بهت میخندن

میشه دائم باهات از امید و اعتماد بگن  تو باور میکنی‌ اونا تو رو به گور میسپارن

تو یه دستمال چرکی تو دستشون همین  لجن روحشون و با تو پاک می‌کنن

نیگاه میکنی‌ به دورو برت میبینی‌ همه      گیر کمر و شکم اینه مرام رمه

هورا میکشن برات میشی‌ شاعر ملی‌  ارزش داری براشون اره خیلی‌

مث تو اومدن و حالا اسمی     نیس دیگه ازشون هه پس چی‌؟

یعنی همه چی‌ دروغه فقط توئی و خودت     یعنی همه دروغه خودت و گول نزن

هر کی‌ دسته راستشو دراز کرده      توی دست چپش خنجر خوب ببین

“یعنی همه چی‌ دروغه  حتئ تو حتئ من    یعنی ببین و بمیر ولی‌ بیخود جوش نزن”  (۲)

حتئ تو که تو بغلمی و از عشقی‌         دم میزنی‌ و اشکت دم مشکی

هس ولی‌ فکرت پیشه کسیه که وقتی‌     گیج میشی‌ پولش و میبینی‌ آره مشتی‌

هر کی‌ دنبال یه چیزیه تو کسی‌ دیگه     رابطه یعنی یه معامله که سود بده

تا جایی‌ که مصرف بشی‌ ارزش داری         اینو میگن ارزشه انسان اره حاجی

یعنی همه چی‌ دروغه عشقت حرفه مفته  میفروشی راحت منو اگه پاش بیفته

یعنی همه چی دروغه جز فقر منو   یه سر که زیادی کرده واسه این تنو

دروغه همه چی‌ جز اشکای اون مردی    که تو آینه خودشو میبینه و گردی

نشسته رو موهاش همه چی‌ شو باخته     تویه سلولی که دنیا واسش ساخته

یعنی همه چی‌ دروغه جز خون سعید   عروسی‌ که تو حجله دامادشو ندید

یعنی همه چی‌ دروغه جز خرمشهرو   مردای تیکه تیکه و زنای بی‌ شوهرو

دروغه اون که زیر تانک رفت رهبر نبود

رهبر دره  گوشش لا لا یی مرگ می‌خوند

همه چی دروغه جز شاعری که نیومده     همه چی دروغه جز شعری که کسی نسروده

همه چی‌ دروغه جز پاکت سیگارم    نتی که یه روز گم شده رو گیتارم

همه چی‌ دروغه جز فصل سرد فروغ       یعنی همه چی‌ دروغه حتئ دروغه این دروغ

…هامون:

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس   تصور کن یه مرد و با چشمای خیس

نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم     نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم

شکسته میرم امشب بانو خدانگه دارت   اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت

واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود   ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت

ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو    زجه های کبودم میشه موجب آزارت

دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز   برای بدرقم با اون لباس گلدارت

ودل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی  که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت

ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود   صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت

میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی   بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت

شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو  به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت

(بی سر و سامون رفیق بغض جاده   بی همه چیز شد به جز این عشق ساده)

هر چی لب تو دنیاس مجیز تورو میگن   تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر

هر چی دست تو حسرت دامن تو   تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر

تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس  اون آخرین در نجاتی که همیشه بستس

تو یه تکرار خسته ای که فقط یکبار   وحدت اون دردایی هستی که بیشمار

من  تو اسم تو تجزیه شدم بانو   تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره

شعری که خون تو حسرتت لخته میشه   آخرین وارث نسل عشق اخته میشه

منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن   تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن

بزار تکثیر نگاه تو بشم بانو       اسم حقیرم و رو زبونت لقلقه کن

واسه کسی که خراب عمری زیر آوارت  آخرین جمله همینه خدا نگه دارت

طرف ما:


وقتی چشامون وا شد از زندگی سیر شدیم
نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم
گفتن چپ میزنی منحرفی بی اعتقادی
اما کی شما به سوال های من جواب دادین
ما از وقتی چشارو وا کردیم که جنگ بود
تو دست بابا به جای قلم تفنگ بود
همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود
همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود
فقط واسه یه بار بذار من بگم قصه رو
من و تو هر دو تا میشناسیم درد و ریشه رو
واسه یه بار هم بذار فکرکنم که آدمم
تصور کنم تو یه جامعه ی سالمم
بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم
که یه تفاله ی بی ارزشم بذار فکر کنم
بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم
رو گریه ی شبونه و بغض مادرم
بذار چشامو ببندمو بگم خوشبختم
که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم
تو تو دلت می خندی اگه تو ناز و نعمتی
آخه زندگی واسه ما یه چیز دیگه است لعنتی
واسه ما لحظه هایی تو خواب که رفته
گریه ی سرخ اون چشایی که خون گرفته
واسه ما این زندگی نیست مثه جون کندنه
مثه تو صبح زنده شدن و شب مردنه
مثه یه مامور با چک های برگشتی و
دست و پا زدن تو ی فقر و بدبختی و
مثه این که دامنتو رو سرت بگیری و
آبروت بره تو محلتو بخوای بمیری و
باید خودت رو بفروشی هر جوری پول میخوای
تو سرتم اگه میزنن صدات در نمیاد
زندگیه قسطی آخره ما اجاره خونه یه
انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه
به هر کی هرچی که گفتم کسی که چیزی نگفت
طرف ما همیشه یه شب یه شب مخوف (2)
طرف ما مرگ هم تاوون داره )
طرف ما همه پیادن یه عده سواره
طرف ما کلکسیون بد بختیه
طرف ما همه چی واسه ما بی معنیه)
طرف ما فاحشه یه زن خونه داره
جز این راه واسه شام شبش چاره نداره
طرف ما معرفت لب خیابونا وله
این که شرم نکنی از خودت خیلی مشکله
جایی که معنیه آدم همیشه زیر سوال
مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محال
بار سنگین اینجا از صبح تا شب رو دوشته یه
فقط صدای وحشت و خفقان تو گوشته
طرف ما جانی تو دانشگاه درس میخونه
طرف ما عجیبه دانشجو تو زندونه
طرف ما ملیت یه تخته سنگ شکسته است
هویت اون دریه که 14 قرن بسته است
تو محله ی ما آدما نصفه قیمتن
اینجا به آدم قد یه سگ ارزش نمیدن
واسه ما خیلی وقته که تو سری خوردن عادته
ویه خدایی که میخنده به حالمون شاهده
اینجا دلت گرفت میگن خودکشی راه حل
اینجا زندگی کردن از مردن مشکل تره
طرف ما مرگ هم تاوون داره
طرف ما بر یه آدم یه عده سواره
طرف ما کلکسیون بد بختیه
طرف ما همه چی واسه ما بی معنیه

سارینا:

تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی       غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی

مدرسه میری و شانست واسه زندگی      بالاس نمیشه ردش کنی دایی سخت نگیر

یه بابا داری که مث شیر پشت سرت   مامانی که قلبش با قلب تو می تپه

حالا بزرگ تر می شی و می بینی زندگی   چطور آدم و خم میکنه دایی سخت نگیر

دایی قدر اون چیزی رو که داری داشته باش    زندگی مث رنگ و قلم و تو نقاش

هر جور رنگش کنی همون جور میمونه    نشه جغد شومی تو بومت بخونه

نشه سفیدیه چشمات یه روز خون بشه   نشه صورت قشنگت گلگون بشه

دایی یاد بگیر همه چی رو تجربه کنی  ولی تو بعضی راها دیگه برگشتی نیس

به هر دستی که دس دادی دست تو بپا      دایی بترس از گرگای آدم نما

تن لخت تو بده به کسی که روح لختشو  هدیه میده بهت و پاش می افته

دایی بپا بکارت روحت خط نخوره  این یکی پرده رو نمیشه دوخت دوباره

اگه نخونی و ندونی پس زود خام میشی   سرتو بالا نیگه دار نشه رام شی

نگی روسری روسرت محدود شدی   حدود و تو تعیین می کنی زندگی یعنی

زندونی که آزادیت دست خودت         مگه کوه و میشه به بند کشید دایی

سارینا بیا ببین داییتو دوباره         گلی که ساخته امروزفقط یه خار  سارینا قصم همیشه گریه داره سارینا سارینا سارینا

نشه اخم کنی به  اون دختر بچه ای که گلی داره تو دستشو می خواد بهت

بفروشه  روبرگردونی و با خودت بگی فرق داری حتما آره فرق داری دایی

اون یه بچه کارگره از پایین شهر      فقر و ترس و سیاهی همراهشن

باباش معتاد دایی ببین صورتشو   جای سرخ سیلی سرد پدرشو

فقط نه سال داره تو مدرسه  نیستو     طعم تلخ کارو به دوش کشیده و

گلی که پرپر میشه تو دست مشتری    اون گلی که با تلخی ازش می خری

واسه اون گل نیست یه لقمه نونه         ضامن اینکه  کتک نخوره تو خونه

نپرس تقصیر کیه خودت می فهمی       نپرس قصه اش طولانیه دایی زمین_

پر از آدمایی که کار میکنن و یه عده ای   فقط پول دارن یه مشت عقده ای

که از کار کارگرا کاخ ساختنو         چه کسایی تو این راه جون باختنو

این چیزارو به دیگرون بگی بهت میخندن   آخه زشتیم عادت میشه واسه آدم

ولی تو قصه ی خودتو بکش نقاش        بزار هر کی هر چی هس باشه تو خودت باش

سارینا بیا ببین……..

اینک آن انسان:

با بی نه بی با نه با با       از حسی که نمونده چیزی بر جا

از من که شکستم و غربت سنگین و    شب گریه های بی صدا

از فاصله حاصل حوصله سر رفت    از نعشی که بر باد تو هوا

از آدمی که لش شده روی تختم و    رخوت سخت خیره توی چشمها

فقط یه دلیل بده واسه زنده موندن   اما با من حرف نزن مث بقیه آدما

من هیچ وقت آدم نبودم و نمیشم   تو هم دنبال یه آدم دیگه باش حوا

مریم قلب تو باکره نبود و     از من نخواه بشم که مث عیسی

من مصلوب گناه بودنمم   از کدوم در نجات می گی کدوم خدا

آرامش نیست این مسخی زشته    نسخی بی شباهت به نیروانا

توی چرخش مبهم این بازی    هیشکی برنده نمیشه حتی بودا

از من بترس از این هیچ مطلق   من گم شدم توی کتابای کافکا

از من چیزی نساز که نیستم    از این سوء تفاهم از این اشتباه

(حالا منمو بار هستی و این عذاب    سر در گم و مبهوت و بی جواب)

(تو هم دس بکش از این عشق رو به زوال دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب)2

به این سایه که به جای من داره مینویسه     بگو خط بزنه اسمم و از قصه

من و سایم و سیگار پشت سیگار      شعر یعنی سرفهء خشک خودکار

من و وسوسه ء نوشتن یه خواب       من و تصویر وارونم رو دیوار

این شب دس نمیکشه دس از سرم    اگه از شب نگم از سگ بدترم

من راوی باقی قافیه عشقه      کافیه این زندگی مث قصه

من تیر آخرم از کمون آرش  بذار رها بشم ببین تا کجا میرم من

چشمامو گره میزنم به ماه و  دیگه فکر نمیکنم به راه و چاه و

من رفتنیم و رفتن رسمم   تو میمونی  اما با حسرت نگاه و

این حوض جون میدهواسه گندیدن و   فقط یه راه مونده  رفتن  شک نکن

منو با کوتوله های اطرافت نسنج   از لختی خشک این حرفام نرنج

اینا مردن یا زنده هایی کورن و    کورایی که عصا از کور میدزدن

که هیچوقت منو نمیفهمن بسه    هر چی چشم تو چشم این دسته

دوختم و لب دوختم و بیصدا سر در گم و مبهوت و بی جواب

تو هم دس بکش از این عشق رو به زوال دیگه هیچ چیزی مهم نیست بگیر بخواب

(حالا منمو بار هستی …..

من یه دردم:

من یه  ایرانی افغانی ترک آمریکاییم     یه روسم عربم چینییم آفریقاییم

من یه یهودی زرتشتی مسیحی بهاییم   هندو مسلمونمو بی مذهبمو بوداییم

یه ایرانی ام که صفا و سادگی رسممه   یه افغانی ام که تاریخم پر ستمه

من یه کردم که رفیقم کوه و تفنگه   یه فلسطینم  که چهل پنجاه سال تو جنگه

یه آفریقایی سیاه مثل عمق جنگل   اونی که رفتار میشه باهاش مثل انگل

یه آلمانی ام که از نازی ها سیلی خورده   یه حزب که واسه جنایتش آبرومو برده

یه آمریکایی که دس تو دس عراقیا     گریه کردیم تو این جنگ و مرگ و غوغا

یه اشک قشنگ از چشم یه تبتی      که میسوزه تو حسرت آزادی مملکتی

یه ایرانی ام که پرچمم و گم کردم   وسط این همه اسم و رسم  سردر گمم

به هر شکل و لباس و زبون تو هر مملکتی ام     به نام عشق و آزادی و انسان حثییتم

به اینکه همه مثل همیم و فقط این یه اصل      به نام انسانیت که زیباترین  رسم

(من یه درد مشترکم فریاد کن منو       دیوار و بشکن و بیرون بزن از این تنو)

(رها شو رها شو تو وسعت دنیا رها شو   با هر رنگ پوستی و زبونی هم صدا شو)

واسه روزی که تمومه زندونا ویرون شن   و چشم مادرا واسه بچه ها گریون نشن

و روح قشنگ هیچ زنی لگدمال نشه   غیرت پر معنی مردها پایمال نشه

و هیچ سری بالا دار نره واسه عقیدش    زنی از ترس خونواده نسوزه تو آتش

روزی که زندگی هیچ کسی تفتیش نشه   ملاک اعتاقاد و ایمان تسبیح و ریش نشه

روزی که آزادی تو خیابون همه برابر    زن و مرد کوچیک و بزرگ خواهر و برادر

روزی که همه جا توی صلح و آزادیه      قدم به قدم باغ و درخت و آبادیه

لحظه ای که شاید دوباره انسان معنی بشه  تموم این حرفای قشنگ عینی بشه

لحظه ای که میرسه شاید  ولی من نیستم    من خیلی زود تر از اونچه فک کنی میمیرم

ولی تو بمون و به یاد شاهین پرواز کن   پنجره های ذهنتو رو به دنیا باز کن

به جای من بخون و بخند و نفس بکش      تو هر لحظه اگه شد این سرود و آواز کن

بزار کوه پیش مرامت تعظیم کنه  آسمون بارون و با اشک تو تنظیم کنه

بزار واسه یه بار شده آدم آدم شه      مث استعاره ای از شعرای سادم شه

(من یه درد…

اکتبر 2, 2009

آلبوم ایلوسیون منتشر شد.

دسته: Uncategorized — shahin najafi @ 8:17 ب.ظ

آلبوم ایلوسیون منتشر شد.

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام.