شاهین نجفی

دسامبر 25, 2009

رشید اسماعیلی هم بازداشت شد.

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 2:00 ب.ظ

جالب است ما ایرانیان و بلاخص کسانی که ادعای فعالیت در حوزه ی سیاست را داریم ،تبعیض را به مثابه ی قسمتی از اخلاق سیاسی خود باور کرده ایم .وقتی ما که ادعای مبارزه با سانسور را داریم و از بازتاب خبر بازداشت یک جوان فعال سیاسی(گیرم مخالف نظر ما) که اتفاقا به شدت بیمار نیز است سرباز می زنیم وااسفا به این سیاست و سیاسیون اش.

http://www.hra-news.org/news/11044.aspx

دسامبر 22, 2009

او برای ستاره شدن یک سوءتفاهم بود شاهین نجفی

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 9:29 ب.ظ

شاهین نجفیکرت کوبین

در تاریخ ١٣ مارس ١٩٩٤ ساعت ٨:٤٥ «کرت کوبین» دیوانه‌وار اثاثیه لوکس خانه ویلایی اش را ویران کرد. این اعتراضی بود به شهرت و ثروتی که دچارش شده بود. اما به راستی کرت که بود و از زندگی چه می‌خواست که حتی شهرت و ثروت نیز او را قانع نمی کرد؟

او در یکی از مصاحبه‌هایش اذعان کرد که از ستاره بودن بیزار است اما نمی‌خواهد آن‌چه را که به دست آورده از دست بدهد. او البته چندی بعد گفته‌اش را زیر پا گذاشت و خود را نابود کرد. بررسی زندگی کرت کوبین نشان می‌دهد که جدایی پدر و مادرش، مهم‌ترین حادثه زندگی او بوده است.

کوبین در خانواده‌اش، تا سن سه سالگی به طور مخصوصی مورد توجه بود. پس از آن‌که خواهرش متولد شد، اوکم‌تر مورد توجه قرار گرفت. در هشت سالگی پدر و مادر او از هم جدا شدند و این ماجرا اثرات نامطلوبی بر رشد روانی کوبین نوجوان گذاشت. او بعدها طلاق پدر و مادرش را به «زخمی در زندگی»اش تشبیه کرد.

کرت دونالد کوبین در سال ١٩٦٧ در یک خانواده معمولی آمریکایی به دنیا آمد. در دوران اولیه زندگی، به دلیل نقص و اختلال توجه [بیش‌فعالی-ADHD]، ریتالین برایش تجویز می شد. او کودک شادی نبود و طلاق والدین‌اش این غم را افزون کرد.

کرت می‌گوید:«به یاد داشته باشید، من نمی‌توانستم از [بابت] پدر و مادرم احساس شرمندگی نداشته باشم. من نمی‌توانستم با دوستانم مواجه شوم؛ چرا که من به شدت به خانواده به صورت کلاسیک، می‌دانید، حتی یک خانواده معمولی باور داشتم.»

کرت پس از طلاق والدین، با مادرش رفت و بعد به واشنگتن نقل مکان کرد تا با پدر خود زندگی کند. او عاصی بود و اغلب در مدرسه و در خانه در مرکز چالش‌ها قرار داشت. در دبیرستان تحت فشار پدرش، به بازی‌های ورزشی روی آورد اما او علاقه‌ای به این‌گونه کارهای معمولی نداشت.

هیچ‌کس گمان نمی‌کرد زمانی نه چندان دور او دنیای راک را دگرگون خواهد کرد. نوجوانی که در مدرسه بارها از هم کلاسی‌هایش کتک خورده بود، تبدیل به ستاره‌ای شد که میلیون‌ها نفر در سراسر جهان طرفدار صدا و گیتار و شخصیت ناهنجارش شدند.

کوبین با موسیقی از واقعیت هستی خویش فرار می‌کرد و این دقیقاً چیزی بود که او به دست آورده بود؛ خلسه‌ای که بتواند در آن، خود و گذشته را فراموش کند. او با حضورخود در گروه‌های محلی پانک، با گیتاری که برای تولد چهارده سالگی‌اش از عمویش هدیه گرفته بود،کارش را شروع کرد.

آن‌ها سیگار می‌کشیدند و به طور منظم «ماری جوانا» مصرف می‌کردند. اشتیاق او به داروهای مسکن و سپس مواد مخدر از همین دوران آغاز شد. بعدها از درد معده‌اش به عنوان یک دلیل مهم برای مصرف هروئین یاد کرد؛ اما این تنها دلیل نبود . کوبین در وصیت‌نامه‌اش این‌گونه نوشت: «یک‌باره نابود شدن بهتر از ذره‌ذره محو شدن است.» این جمله در واقع قسمتی از ترانه «هی هی مای مای» از «نیل یانگ» بود.

خواست خودویرانگری در کوبین با هروئین ارضا نمی‌شد. اما او هنوز فرصت داشت، یعنی به قول خودش تا سی سالگی. وقتی«کورتنی لاو» برای اولین بار کوبین را در آپارتمان «اورت ترو» ملاقات کرد، اعتیاد را ترک کرده بود ولی پس از ازدواج با او اقرار کرد که «نمی شود با کسی مثل کرت زندگی کرد و مواد مصرف نکرد .»

کورتنی علاوه بر این‌که کمکی به بهبود همسرش نکرد، بل‌که همراه خوبی شد برای ادامه‌ی خودویرانگری او. اما این همراهی دوام چندانی نداشت و به جدایی کشیده شد. کوبین در واقع در زندگی شخصی خویش هم، حسرت داشتن یک خانواده معمولی را می‌کشید و این انتظار با داشتن همسری چون کورتنی لاوِ خواننده و هنرپیشه به جایی نمی‌رسید.

تولد «فرانسیس»، دخترِ این زوج نامتعارف، برای مدت کوتاهی او را به زندگی امیدوار کرد. اما دلایل بزرگ او، به دل‌خوشکنک‌ای چون تولد فرزند می‌چربید.

کودک درون کوبین، هنوز متولد نشده بود و او باور داشت که تنها با پایان دادن به این زیست است که می توان دوباره فرصتی برای تولد پیدا کرد .عکس فرانسیس کوچک را در کنار پدر می بینیم ،اما پستانک بچه در دهان پدر است.

کوبین خواننده، از سیاتل، بر اساس مبانی راک گرانج ، گروه نیروانا را پایه‌‌گذاری کرد. کوبین که خیلی زود به عرصه وارد شده بود، تعجب گروه های معروف معاصرش و منتقدین را برانگیخت.

او تبدیل به پدر تعمیدی جنبش راک گرانج شد. کوبینیسم در نوجوانان و جوانان دهه ٩٠ شایع شد. نیروانا صنعت موسیقی عامه‌پسندشده را، توسط طوفان خود و با وصله‌پینه کردن سبک‌های راک گرانج و پانک، تغییری اساسی داد.

موفقیت کوبین به خاطر بسیاری از مسائل از جمله مشکلات روحی، اعتیاد به مواد مخدر و ازدواج ناپایدار او، تحت شعاع قرار گرفت. آلبوم اول گروه با عنوان «بلیچ» در سال ١٩٨٩ موفقیتی کسب نکرد. این آلبوم را شرکت «ساب پاپ» منتشر کرد.

آلبوم در سال ١٩٩٢ در مکان ٨٩ از ١٠٠ آلبوم برتر آمریکا قرار گرفت. اما همین آلبوم پایه شخصیتی گروه را شکل داد.

در همان سال انتشار، گروه بیش از صد کنسرت را اجرا کرد. بلیچ مجموعه‌ای بود از یک حس نامعلوم تا کنون؛ شروعی که جایگاه گروه را در اذهان به طور گسترده‌تر باز کرد و نشان از حرکتی رو به رشد داشت. ترانه «درباره یک دختر» از این آلبوم بعدها به صورت تک‌آهنگ از ورژن کنسرت «ام تی وی» منتشر شد.

اما انتشار آلبوم «مهم نیست» گروه نیروانا، به رهبری کوبین ، همه را شگفت‌زده کرد. این آلبوم اعتراضی بود به سیاست‌های محافظه‌کارانه دولت و البته به فرهنگ راکد وشرایط بحرانی اجتماع و یک دهن‌کجی به زندگی لوکس و بی‌خیالی قشر مرفه.

دیگر از لباس های برقی مایکل جکسون و آتش بازی روی سن و صدا های ناهنجار گروه‌های هاردراک خبری نبود. این آلبوم در عرض چند هفته بیش از یک میلیون نسخه فروش کرد و جکسون را پشت سر گذاشت.

دو سال بعد با آلبوم «در زهدان» کوبین بر علیه خود و طرفدارانش شورید. .در این مجموعه تلاش کرد تا از گوش‌های مخاطبان اش عادت‌زدایی کند .

موفقیت گروه تأثیری بر بهبود حال کوبین نداشت. بارها در کنسرت‌ها به تشویق‌ها و هیاهوی حاضرین واکنش‌های منفی نشان داد؛ سازها را روی سن تخریب می‌کرد؛ به لنز دوربین فیلمبرداری روی سن تف می‌انداخت و شلوارش را پایین می‌کشید و آلت تناسلی‌اش را روبروی دوربین می‌گرفت.

در برنامه‌ای، بدون هماهنگی، خود را میان جمعیت حاضر در سالن پرت کرد و از طرف محافظش مورد ضرب و شتم قرار گرفت. ولی طرفدارانش روی صحنه آمدند و جسم نحیف‌اش را از زیر مشت و لگد محافظ عصبانی نجات دادند.

بارها او را در پشت صحنه، در حالی که می‌گریست مشاهده کردند .او برای ستاره شدن یک سوءتفاهم بود. اگر سلامت بشری را با آن نُرم استانداردی که در ذهن داریم بسنجیم، یقیناً کوبین انسان سالمی نبود.

او فرصت زیادی برای مطالعه پیدا نکرده بود. اما حساسیت شاعرانه او نسبت به اجتماع که به نوعی ریشه در تجربه‌های شخصی‌اش از زندگی نابسامان شهری داشت، مکتب نرفته از او یک فیلسوف – شاعرِ خیابانی ساخته بود.

انسان در ترانه های کوبین یک موضوع تمام شده است. انسانی که دائم به او تجاوز می‌شود و او روزانه این سختی ملال‌آور و چندش‌انگیز را تاب می‌آورد .شاعر از «اعتیاد به روزمرگی» به «اعتیاد به مواد» پناه می‌آورد اما می‌داند که این نیز جز مسکنی کوتاه‌مدت برای تحمل حجم سنگین زیستن نیست.

کوبین در دبیرستان با بودیسم آشنا شد و «نیروانا» میخی بود که ذهن او را خراشید. کمتر ذهن هوشیاری، در برابر مفهوم نیروانا تاب تحمل دارد. آن حس رهایی و فراموشی مطلق و نه نابودی نفس، که نابودی بودن، بدون توجه به زمان و مکان و موقعیت. او در ترانه ی «چای پنی رویال» این‌گونه خویشتن خویش را استفراغ می‌کند:

وقت من با شما تمومه
اوضاع خوبی ندارم
نشستم و چای نعنا می‌نوشم
زندگی را از خودم رها می‌کنم
من یک پادشاه شکست خورده‌ام
این‌طور می‌تونم برای همیشه نفس بکشم
به من در آن دنیا لئونارد کوهن بده
من خیلی خستم و نمی‌تونم بخوابم
من یک دروغ‌گو و دزدم
نشستم و چای نعنا می‌نوشم
من یک پادشاه شکست خورده‌ام
من شیر داغ و با داروی مسهل می‌خورم
به همراه قرص معده درد با طعم گیلاس

و نیز ترانه‌ای که حرف و حدیث‌های بسیاری را به‌وجود آورد

تجاوز کن به من
تجاوز کن به من دوست من
تجاوز کن به من دوباره
فقط من یکی نیستم
از من متنفر باش
بکن دوباره همیشه و همیشه
دور بریز منو
امتحان کن منو

من اعماق درونم رو ترجیح می‌دم
من زخم‌های باز تو رو می‌بوسم
من در برابر نگرانی‌هات تعظیم می‌کنم
تو همیشه یه متقلب می‌مونی

پس از این‌که کورتنی لاو، کوبین را تهدید کرد که اگر ترک نکند، حق دیدن فرزندشان را نخواهد داشت، در٣٠ مارچ ١٩٩٤ کوبین به کیلنیکی در لوس‌آنجلس رفت، تا دوره درمانی ترک اعتیاد خویش را آغاز کند. «نیل استیمسون» مشاور درمانی او بود.

استیمسون می‌گوید: «من احساس می‌کردم او علاقه‌ای به ترک کردن ندارد. او اصلاً نمی‌خواست درباره بهبودی‌اش چیزی بشنود. او فقط علاقه‌مند بود از تجربه‌ی ترک کردن دیگران بشنود. اما کوبین در دفترچه یادداشت‌های روزانه‌اش از خدا خواسته بود که به او نیرویی دهد، تا بهبود یابد. سرانجام بدون اطلاع مسئولین کلینیک، از آن خارج می‌شود.

دوشنبه شب ٤ آپریل ١٩٩٤، کوبین، برای آخرین بار در سیاتل (کاپیتال هیل) توسط «ویکتوریا رینارد» دیده شد. ویکتوریا از او برای جشن تولدش دعوت می‌کند و جواب کوبین یک «نه»‌ی خشک بود. او به ظاهر کاملاً معمولی بود و نشانه‌ای از حالت‌های غیرعادی در او دیده نمی‌شد.

در تاریخ ٨ آپریل وقتی جنازه اش را یافتند، پلیس اعلام کرد که سه روز پیشتر،کوبین مغز خود را با اسلحه متلاشی کرده است .اما بر روی اسلحه اثر انگشتی یافت نشد. او پیش از مرگ مقدار زیادی هروئین مصرف کرده بود و برای خودکشی دیگر به اسلحه نیازی نداشت. این‌گونه رهبر نیروانا به «نیروانا» پیوست.

دسامبر 21, 2009

شاهین نجفی در برنامه تفسیر خبر صدای آمریکا

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 8:36 ب.ظ

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 7:10 ب.ظ

سلام به همه ی شما عزیزان

در این مدت که نبودم داستان های زیادی پیش آمده است که برای شرح همه ی آنها باید سر فرصت بنشینم و بنویسم.مهم ترین  مسئله فیلتر شدن وبلاگ شر بود که پس از 2 سال  پست گذاشتن در نهایت از دسترس  مردم دور شد. اما همچنان در آن  خبرها را می گذارم ولی  ناگزیرا  بیشتر روی همین وردپرس کار خواهم کرد.4،5 و 6 ماه فوریه  فستیوالی در سوئد انجام می شود که مشخصا به رپ فارسی می پردازد. در این فستیوال شرکت می کنم.امروز در سرمایی وحشتناک و بی سابقه ی   از دانمارک به آلمان آمدم.این هم روزگار ما شده است. زندگی در هواپیما و فرودگاه .همان طور که به  اطلاع تان رسانده بودم6 دسامبر  از هلند به آمریکا رفتم و در دو  برنامه  شرکت کردم.دوستان زیادی را  ملاقات کردم و فرصتی بود تا پیرامون مسائل مختلف حرف بزنیم.از همین جا باید از عزیزانی که در این مدت پیام های خود را در این صفحه درج کرده اند تشکر کنم.سوالات بسیاری را در کامنت ها دیده ام که سعی می کنم به زودی پاسخگو باشم. سرفراز باشید

شاهین نجفی

دسامبر 3, 2009

مراسم بزرگداشت روز دانشجو در دانشکده جورج تان – واشنگتن، ۶ دسامبر

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 8:06 ب.ظ

با حضور موسوی خویینی،علی افشاری،کورش صحتی،اکبر عطری ،کیانوش سنجری،،زهره خیام،رویا سلیمانی
با اجرای
زیبا شیرازی،شاهین نجفی

نوامبر 20, 2009

پیرامون آن ترانه ی کذایی و برای آخرین بار

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 4:44 ب.ظ

با سلام بدین وسیله از همه ی عزیزانی که خود را دوست ما می دانند و قلب شان برای اعتلای موسیقی و خصوصا رپ اعتراضی می تپد، خواشمندم که از نشر و تکثیر ترانه ای که چهار سال پیش توسط من (با عنوان لوس آنجلسی) به صورت خصوصی و خانگی ضبط و تهیه شده بود و توسط یک نارفیق بدون اجازه ی من منتشر شده بود ،جلوگیری کنند و اگر این ترانه را در هر سایتی و یا در یوتیوب مشاهده کردند کمک به حذف آن بنمایند. بار دیگر تکرار می کنم که این ترانه هیچ ربطی به آنچه که من امروز در پی آنم ندارد . شکی نیست که من همچنان به نقد خود پیرامون مافیای موسیقی ایرانی خارج از کشور معتقدم اما امروز بر این باورم که موسیقی ما و مخاطب اش خود به درستی می تواند راه خود را بیابد و زمان بیش از این ها ارزش دارد که در جهت اینگونه مباحث صرف شود.کسانی که خود را دوست ما می دانند و همچنان به تکثیر این ترانه می پردازند بدانند که جز اینکه بهانه ای برای انکار رپ به دست منجمد-مغزهای وطنی بدهند، لطفی در حق ما نمی کنند.ما هر آنچه گفتنی ست را با زبانی شسته رفته تر و موثرتر در دیگر ترانه ها گفته ایم و لازم نیست که با فحاشی ،خود را در صف شریعتمداری ها و تلویزیون های لوس آنجلسی قرار دهیم.شمشیر کلام ما امروز تنها برای انکار دشمنان حقیقی سرزمین مان ویا نقد کسانی که نگران شان هستیم از نیام بیرون کشیده می شود. این ترانه به عقیده ی خود من کاری شلخته است و چیزی بیش از یک تجربه ی شخصی و خصوصی نبود. زبان فارسی آنقدر قدرتمند می باشد که دیگرگونه می توان در آن دست به هر کاری زد ولی لازم نیست که کلمات را قربانی کرد . با سپاس از شما شاهین نجفی 666

نوامبر 15, 2009

مصاحبه شاهین نجفی با صدای آمریکا 12.11.2009

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 1:19 ب.ظ

part1

part2

نوامبر 8, 2009

موسیقی اعتراض 2

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 7:43 ب.ظ

آنچه  که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده  است.این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است .اما دقیقا به همین دلیل، در حالی که اعتراض را  تاویل میکنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی،  تساهل داشته باشیم.شرایط  سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی ،فراهم آورده است . پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه  ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط  دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقبا هنرمند معترض در  چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را  تنها در معنای “هنر در خدمتِ…” یا “هنر متعهد” و تعابیری اینچنینی می فهمد.پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور ، پیش  و پس از انقلاب،مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش “شولوخف”  اندازه می گرفتند وچه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند .با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموما دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد .اما امروز شرایط  متفاوت است.اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی  عموما رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی ،معترض نامیده میشد،امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد ،روبرو گردد.چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز رابا کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید.این  سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری “تاریخ مصرف گذشته” بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدربه تبعیض نژادی ،تبعیض جنسی و زن ستیزی،فقر،فحشا  و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است.باز هم  دم کسانی چون فریدون فروغی  گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است.بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است ،توهین به شعور و فهم او بوده است.اگر از همین جوانان راک و رپ  به اندازه ی کافی  پشتیبانی می شد ،به جرات می توان گفت که  موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد.این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم.نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ  در ایران می شنویم، با عنوان “زیرزمینی ” منتشر شده اند وبعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا  از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند.آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته ، هنردوست و معترض روبرو می شوند ،غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود ،ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است.امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.

1.هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند:موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده ،ترانه سرا و موسیقیدان این  طیف ، چشمان باز جامعه هستند،اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است ، تخدیر نمی کنند . آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود،صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد.به این ترتیب  دشمنان و دوستان، برای متهم  و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند.از این روی هنرمند معترض ،مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر  می بیند به چالش می کشد.او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند.با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و  هنرمند هستند.فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد.یقینا این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری  نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد.در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی ،من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن “شاهرخ مشکین قلم” است.به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد  حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.

2.مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی ویا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد  مخاطب ایرانی با اثرموسیقیایی عموما اشتراکی نبوده است.  یعنی اودر برابر  اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده  باقی مانده است.وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند ،عملا اثر را می کشد و آنچه در  او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی  رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح”به یاد ماندنی” تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی  نقاد است که  می تواند آن را  با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم وبه عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند.در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تاکید بر  امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از  پیشرو بودن مولف نخواهد کاست . اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود . این مصرف زدگی و انفعال  در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود.کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند.چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید  به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقینا تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد.ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.

3.وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی  که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند وبا اعتماد به شعور مردم ، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند:اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم،جامعه  فرهنگی مقیم خارج از کشور یقینا توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست.حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی  ایران  اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.

برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را  نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی “خدا” از جان لنون بیاندازیم.این ترانه تقریبا هم سن  ترانه ی مشهور” جمعه” در موسیقی ایرانی  می باشد .

خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/
من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/
من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا  رو باور ندارم/ من یوگا  رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من  زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و  یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه  ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای  خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…

موسیقی در این کار تنها فضایی برای  اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو)در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص  کار را پیش میبرند . علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی  و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی  نمی شود.نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون  صدای یک ساز جذب شده است . آکورد های پرقدرت پیانو  با پشتیبانی  و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است .عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از  ابهت کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون ( و همسرش یوکو)در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد .او حتی به گروه خودش(بیتلز) هم رحم نمی کند.ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد.او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد:خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند.تفکر  این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی  پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست .ابزوردیسم  آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی  ندارد . او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقا چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند.او خود واقعی و لخت “جان” است.شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود.اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلز ها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان  و جنگ ویتنام بود  به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر  آنها  حاکم بود .زمانی که جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز  جان را ضد مذهب خواندند.جان البته جلاد کلمات نبود و میدانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد .نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر  هنرمندان جهان ثبت شده است .کسانی که هیچ گاه از اعتراض به نابرابری ،ستم،فقر ،جنگ و … خسته  و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و  دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند.

نوامبر 7, 2009

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 11:03 ب.ظ

پنجشنبه 21 آبان(12 نوامبر) ساعت ۱۹:۳۰ به وقت اروپا  و ۲۲:۰۰ در ایران ،مصاحبه ای با صدای آمریکا(در برنامه ی شباهنگ) با اجرای بهنود مکری خواهم داشت.شما می توانید از طریق فیس بوک ویا ایمیل : shabahang@voanews.com به طور مستقیم  سوالاتی را که تا به امروز فرصت پاسخ گویی به آنها نبوده است  با بهنود مکری در میان بگذارید

نوامبر 6, 2009

ضرب و شتم دختران ایران زمین shahin najafi harfe zan

دسته‌ها: Uncategorized — shahin najafi @ 1:03 ب.ظ

برگه‌ی بعد »

وب‌نوشت در وردپرس.کام.